اَلسّلامُ عَلیک أیهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطِیعُ للّه وَلِرَسُولِهِ وَلاءمِیرِالْمُؤمِنِینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَین.

یا قمرالعشیره یا ابالفضل العباس(ع )

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

بحرالعلوم

 

علامه ی بحرالعلوم میگن: تو بین الحرمین شاگرداش دورش حلقه زده بودند،روز تاسوعا،یه دفعه دیدند این مرجع بزرگوار با اون سن بالاش،دیدند عمامه اش رو از سرش برداشت،پاهاش رو از تو نعلینش در آورد،پا برهنه می دوید،هی به سر می زد،چی می گفت:

 

 عَلَی العباس واویلا

حسین تنهاس واویلا

 

 شاگردها بهش گفتند:آقا ،سادات،مرجع بزرگوار،شما سنی ازت گذشته آقاجان،چرا اینجوری سینه می زنید؟شما آروم سینه بزنید،اینجوری سر رو برهنه نكنید،آشفته نشید. گفت:چی می فهمید شما؟! من خودم دیدم که حضرت بقیه الله (عج) با سر و پای برهنه در میان سینه زنان حاضرند و در حالی که به شدت گریه می کنند، بر سر و سینه خود می زنند. با دیدن این صحنه من دیگه نتوانستم طاقت بیاورم، از خود بی خود شدم... حالا كیآ می خوان امشب آقاشون رو دعوت كنند؟آقا جان امشب ما شمارو دعوت می كنیم،اما دیگه نمیگیم یا صاحب الزمان، امشب راهش رو یاد گرفتیم:

 

از دو چشم ياس مي خوانم بيا

شعري از احساس مي خوانم بيا

 

نيستم لايق به ديدارت ولي

روضه ي عباس مي خوانم بيا

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

سقای حرم میر و علمدار نیامد

 

 

امشب اومدیم در خونه شما اقای من...

 

آقا ؛ مسیحی ها میان در خونتون...

 

دست خالی ردشون نمیکنی آقا...

 

ما که یه عمره گدای در خونه شمائیم ...

 

میشه یه نگاهی هم به مجلس ما کنید آقا....

 

به یه امیدی اومدیم آقا...

 

خیلی ها مریض دارند...

 

 گرفتارند...حاجت دارند...

 

*****

 

روز عاشورا وقتی صدای غربت ابی عبدالله بلند شد...

 

ابالفضل العباس سریع خودش رو رسوند کنار برادر...

 

صدازد ‌آقا جانم...

 

قَدْ ضَاقَ صَدْرِي

 

دیگه سینه ام تنگ شده...

 

یعنی بیشتر از طاقت ندارم و غربت شما رو ببینم...

 

دیگه طاقت ندارم صدای غربتت رو بشنوم...

اجازه میدان بده ...

 

ابی عبدالله فرمودند.. برادرم...

 

يا أَخِي أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي

 

تو علمدار منی .‌..

تو پرچمدار منی...

 

عباسم ؛برادر عزیزم ؛ میخای بری برادرت رو تنها بگذاری؟؟؟...

 

تمام دلخوشی بچه ها تویی عباسم...

 

این بچه ها میان نگاه میکنند میبینند ؛ هنوز خیمه عباس برپاست خوشحال میشند...

 

 

فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ

 

میخواهی بری اول برا بچه ها آب بیار عباسم...

 

صدا زد سَمعاً وَ طاعتاً مَولای...

 

****

 

عباس علمدار مشک و گرفت...

 

حرکت کرد...

 

اما دید صدای غربت بچه های حسین بلنده...

هی بچها میگن االعطش العطش...

خدا ميدونه چه کرد صدا العطش بچه ها با دل عباس...

 

رفت به سمت شریعه ی فرات...

 

دیدن مشک رو پر از آب کرد ...

 

دست برد زیر آب...

میخواد آب بنوشه اما...

 

ذَكَرَ عَطَش الحسين و اهل بيته

 

 

 یادش اومد از لب تشنه ی حسین...

یادش اومد از لب تشنه علی اصغر یادش اومد از لبان تشنه بچه های ابی عبدالله...

 

آی عباس تو میخای آب بنوشی...

درحالیکه بچه های حسین توی خیمه ها تشنه اند...

صداشون به ناله بلنده...

هی میگن العطش...

 

برگشت به سمت خیمه ها...

 

یه نانجیبی خدا لعنتش کنه...

دست راست حضرت رو قطع کرد...

صدا زد...

 

 

وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا يَميني، اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني

 

بخدا اگه دست راستم رو قطع کنید من از دینم دست برنمیدارم... 

 

 یه نانجیبی هم دست چپ آقا رو قطع کرد...

 

(یارب مکن امید کسی را تو ناامید)

 

همه ی امید اباالفضل اینه آب رو به خیمه ها برسونه...

 

 

ای مشک تو لااقل وفاداری کن

من دست ندارم تو مرا یاری کن

 

من وعده آب تو به اصغر دادم

یک جرعه برای او نگهداری کن

 

 

چهار هزار نفر کمان دار دور آقا رو گرفتند...

هرکسی تیری از کمان رها میکنه...

یک تیر آمد و به مشک اصابت کرد...

 

آب روی زمین ریخت..‌.

 

‌یا زهراا ... همین جا بود که دیگه امید اباالفضل نا امید شد...

 

آقا جانم ابالفضل ....اینام امشب به یه امیدی اومدن درخونه ی شما آقا...

 

فَوَقَف متحیرا

 

متحیر ایستاد...

دیگه دست دربدن نداره...

آب هم نداره...

با چه رویی برگرده به سمت خیمه ها...

 

در همون حالت تیری آمد و به چشم مبارک....

 

ای وای... ای وای...

 

هرچی سر رو حرکت داد این تیر از چشم بیرون نیومد...

سر رو خم‌ کرد...

‌‌

نانجیب... آنچنان با عمود آهنین بر فرق ابالفضل زد... 

صدای ناله اش بلند شد...

 

(یا اخا ادرک اخاک)

 

برادر حسین به فریادم برس

 

یاصاحب الزمان منو ببخشید آقا...

 

هر کسی از بلندی بر زمین میخوره...

اول کاری که میکنه دستانش را سپر میکنه...

عباس که دست در بدن نداشت...

بمیرم باصورت به زمین افتاد... 

 

تا صدای ابالفضل رو ابی عبدالله شنید...

خودش رو سریع رساند کنار برادر...

 

خدایا چکار کردن با برادرم... 

اومد کنار بدن عباسش نشست...

صدا زد...

 

گر نخیزی تو زجا کار حسین سخت تر است

 

نگران حرمم آبرویم در خطر است

 

آی برادر خوبم...

بلند شو ببین بچه ها بهونه ی آب گرفتند

نه... میگن دیگه آب هم نمیخواهیم...

بگید عموجانمون عباس برگرده...

 

قامت خم شده را هر که ببیند گوید‌

بی علمدار شده دست حسین بر کمر است

 

 

نگاه کرد به بدن عباسش...

دید دستهای برادر رو قطع کردن...

تیر به چشم عباسش زدند...

عمود آهنین به فرقش زدند...

بدن رو قطعه قطعه کردند...

 

طاقت نیاورد...

دستهاش رو گذاشت روی کمر...

صدا زد...

 

اَلآن اِنْکَسَر ظهری، وَقَلَّتْ حیلتی ، وَشَمَتَ بی عدوّی

 

الان کمرم رو شکستند...

بلند شو عباسم ببین دشمن داره به من میخنده...

 

 

تا تو بودی خیمه ها آرام بود 

دشمنم در کربلا ناکام بود 

 

تا تو بودی خیمه ها پاینده بود 

اصغر ششماهه ی من زنده بود 

 

تا تو رفتی چهره ها نیلی شدند

دستها آماده سیلی شدند

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

شب تاسوعا هم رسید... امشب هر کی کاری داره، یه جور دیگه نوکری می کنه. اصلاً امشب شبِ نوکراست... همه عالم نوکر اباالفضل اند،اباالفضل نوکر حسینِ. نه جلوتر از آقاش راه رفته، نه جلوتر از آقاش حرف زده،نه جلوتر از امامش دیده.. نَفَسِ ابالفضل با نَفَسِ حسین تنظیم شده...

 

 

 امشب بگو: آقا! به حق مادرت اُم البنین، اول اینکه اومدم خودتو می خوام.... یا ابالفضل همه ما رو امشب برای خودت سوا کن. تو کی هستی که فردای محشر وقتی صدیقه کبری وارد محشر میشه، پیغمبر صدا می زنه: فاطمه جان! برای شفاعت این گریه کنا، این حسینیا ،محبین علی، چی آوردی؟ یه وقت می بینند بی بی دست های بریده عباس رو آورد... می فرمایند: دست بریده عباس بسنده می کنه...

 

امشب می خوام یه روضه ای از یه زاویه ی دیگه برات بخونم... تا حالا خجالت کشیدی؟ هر کسی، با ابالفضل باشه خجالت زده نمیشه، چون آقا طعم خجالت رو می دونه. من الان این چند خط شعر رو می خونم،خودت دیگه روضه برات باز میشه...

 

 

چو دید تشنه ی لبهای خشک او دریاست

به آب خیره شد و ناله اش ز دل برخاست 

 

که آب از چه نگردیدی از خجالت آب

تو موج میزنی و تشنه یوسف زهراست 

 

ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر

ز یک طرف به حرم بانگ العطش برپاست 

 

قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم

که در تو عکس لب خشک سیدالشهداست

 

ز خون دیده ی من، روی موج خود بنویس

که از تمامی اطفال تشنه تر سقاست 

 

آب رو آورد بالا یه نگاه کرد...بعضیا گفتن یاد لب علی اصغر افتاد، آب رو ریخت، نه ولله. دریای احساس و محبتِ،... آب رو آورد بالا که این حیوان فکر کنه صاحبش آب خورده...حیوانم آب بخوره... اسب تربیت شده است. 

 

 

خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم

سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست

 

درون بحر همه ماهیان به هم گویند

حسین تشنه و سیرابْ وحشیِ صحراست

 

نوشته اند به لبهای خشک من ز ازل 

که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست

 

ز شیرخواره برایت پیام آوردم

پیام داده که ای آب غیرتِ تو کجاست؟

 

صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو

که موج آب هم این طرفه بیتِ را گویاست

 

سلامِ خالقِ منان،سلامِ خیرالناس

سلام خیل شهیدان، به حضرت عباس

 

 شاعر:غلامرضاسازگار

 

 

بسم الله،میخوام برات روضه بخونم. تا حالا از بلندی افتادی یا نه؟ فرمود: هر کی بخواد رو زمین بیفته، پیر و جوان نداره، کوچیک و بزرگ نداره، زن و مرد نداره، همچین که می اُفته، اول زود ناخودآگاه دستشو جلو میاره. کسی که تیر به چشمش زدن، دستشو بریدن، با صورت رو زمین افتاد. دست نداره، چشمش تیر خورده...

 

گفت: مگه عباس مُرده باشه نتونه آب رو برسونه خیمه ها. علی اصغر داره بال بال می زنه. به سکینه قول دادم، رقیه منتظره.. آی غیرتیا! میگه یه وقت دیدن خودش رو میکِشه.. اومد با دندوناش مشکو بگیره. ایشالا هیچ وقت نا امید نشی. میگه یه وقت دیدن نشونه گرفتن مشک عباس رو.. 

 

خدا نکنه یه فرمانده لشکر، رو زمین بیُفته. همه ریختن سر عباس. یه وقت دیدن یه نامردی اومد جلو کسی مگه جرأت این کارو داشته؟ پاهاش رو گذاشت رو پای عباس گفت تو بودی که لشکر جرأت نمی کرد به سمت خیمه های حسین بره؟ تو بودی که وقتی به لشکر نگاه می کردی همه فرار می کردند؟ حالا بلند شو... "من از امام زمان معذرت می خوام" یه وقت صدا زد: نامرد وقتی اومدی که دست ندارم. گفت: تو دست نداری من دارم. عمود رو بالا بُرد. یه جور به صورت زد... وقتی خواستن سرهارو بالای نیزه بذارن تنها سری که روی نیزه بند نمی شد سر عباس بود... وای از خیمه های بی عباس... هی جلو خیمه می گفت: الان بابام میاد. الان عموم میاد. رباب! علی رو ساکتش کن الان عموم میاد. یه وقت از دور نگاه کرد دید بابا داره میاد. اما هر چی نگاه می کنه خبری از عمو نیست. خدا بابام اینطوری نرفت دنبال عمو... پس چرا خمیده خمیده...

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

دلم مدیون چشماتِ اباالفضل

 لبم مهمون دریاته اباالفضل

 

غزال خوشگل ام البنینی

 که عباس اسم زیباته اباالفضل

 

توی ویرونه ها خوابه رقیه

 هنوزم گرم رویاته اباالفضل

 

اباعبدالله الحسین نگاه کرد،دید عباس داره گریه می کنه. گفت عزیزِدلم چرا گریه می کنی؟ گفت گریه ام برای اینه که رو زمین افتادم. برا اینه که دستی ندارم بغلت کنه. دوم اینه که گریه ام برای اینه که من روی زمین افتادم شما سر من رو به دامن گرفتید،اما ساعت دیگه توی گودال کیه سر شما رو به دامن بگیره؟"می دونید چی شد؟"سرحسین رو به دامن نگرفتند، سر رو دست به دست گردوندند..

 

  گفت علامه بحر العلوم وقتی وارد سرداب حرم اباالفضل شد، دید طرف داره معماری می کنه... اومد پایین گفت آقا شما ساداتی از علماهستید، من یه سوال دارم چند وقته دارم تو حرم عموجانت ابالفضل کار می کنم. گفت حرفت رو بگو. گفت مگه شما نفرمودید، در روایات هم مگه نیومده اباالفضل دستای رشیدی داشت؟ قد بلندی داشت؟علامه گفت:درسته..حالا براچی این سوال رو می پرسی؟ گفت: اگه آقا قدش به این رشیدی بوده چرا قبرش اینقدر کوچیکِ؟ بحرالعلوم عمامه رو برداشت اینقد به سرش زد. گفت:آخه عموم رو قطعه قطعه کردند.... "به حقیقتِ اباالفضل اللهم عجل لولیک الفرج

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•

 

 

 

 

 

 

 

 

...