803 مسلم ابن عقیل(ع) اشعار شهادت
دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای تو
تو نگه افکنی و من، سر فکنم به پای تو
مرگ بود سعادتم که لحظه ی شهادتم
سایه فکنده بر سرم، قامت دلربای تو
گه بدنم به عشق تو، کوچه به کوچه می رود
گاه سر بریده ام گریه کند برای تو
روی کبود دخترم، هدیه به نازدانه ات
جان دو ماه پاره ام، هردو شود فدای تو
ای نفست روان من، کوفه میا به جان من
ورنه به نوک نی رود، رأسِ زتن جدای تو
چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات
شسته زخون سر شود، روی خدا، نمای تو
ای که همه وجود من درغم توست نی نوا
بوده به گوشم از ازل قصه ی کربلای تو
کاش به دشت کربلا بودم و کشته می شدم
با شهدای نی نوا، در صف نی نوای تو
روز ازل شنیده ام، می نگرد دو دیده ام
پنجه ی قهر قاتل و طرهّ ی مشک سای تو
آنچه که می کنم نظر، خورده گره به یکدگر
سوز درون میثم و زمزمه ی عزای تو
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان
یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان
کوفه شهر اشرفی و درهم و دینار هاست
اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان
این همان شهریست که می کرد عمویم مرتضی
با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان
این همان شهریست که مردانش از روز ازل
با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان
تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی…
همدمم حالا شده سنگینی زنجیرشان
دیشب اصلا خواب با چشمان خیسم خو نکرد
از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان
حرف آخر یابن زهرا مردم این سرزمین
جملگی با توست دلهاشان ولی شمشیرشان…
شاعر:علی آمره
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
بنویسید مرا یار حسین
کشته و مرده ی دیدار حسین
اولین بی سر بازار حسین
مسلم کوفه ،علمدار حسین
او دلش خواست سفیرش باشم
من دلم خواست اسیرش باشم
تکه تکه بدنم گفت نیا
پاره ی پیرهنم گفت نیا
به سر میخ تنم گفت نیا
خاک و خون دهنم گفت نیا
کاروانت نشود سرگردان
به مدینه همه را برگردان
ترسم از گمشدن دخترهاست
ترسم از سوختن معجرهاست
ترسم از وا شدن زیور هاست
ترسم از غارت انگشترهاست
حرمله نقشه کشیده ست حسین
دو سه تا تیر خریده ست حسین
شرر ای کاش به جانت نزنند
نیزه ها سر به دهانت نزنند
کوفیان زخم زبانت نزنند
وای سیلی به گلانت نزنند
پیش زینب بدنت را نکشند
گرگ ها پیرهنت را نکشند
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
دلم شور می زد که از دور دیدم
دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند
سوارانی از کوفه و غصه هایش
که پیغمبر روضه یک شهیدند
**
رسیدند و از ماجرای تو گفتند
از این که نرفتند از کوفه بیرون
مگر این که دیدند دروازه شهر
شده میزبان سری غرق در خون
**
شنیدم که گفتند باز اهل کوفه
نمک خورده اند و نمکدان شکستند
به جز کاسه کهنه عهد و پیمان
تو را سر شکستند و دندان شکستند
**
شنیدم که تا پای جان ایستادی
ولیکن به تو عرصه را تنگ کردند
تو را دوره کردند و مهمانشان را
پذیرایی آتش و سنگ کردند
**
شنیدم که از روی دارالعماره
تو را پرت کرده؛ پرت را کشیدند
تن بی سرت را به یک اسب بستند
و در کوچه ها پیکرت را کشیدند
**
شنیدم که لب تشنه جان دادی آخر
تو را آب دادند و آبی نخوردی
اگرچه لبت پاره از سنگ ها شد
ولی خیزران شرابی نخوردی
**
سرت زینت سر در شهر گردید
ولی سهم نی ها و طشت طلا نه…
تنت قسمت میخ قصاب ها شد
ولی پایمال سم اسب ها نه…
شاعر:محمد بیابانی
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
دل من بر سر این دار صفایی دارد
وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد
خانه ی پیرزنی خلوت زاویه من
هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد
شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا
مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد
پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین
شیشه از بام که افتاد صدایی دارد
پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن
تا بدانند که این کشته خدایی دارد
هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن است
حالم از قسمت آینده نمایی دارد
در سر بی بدنم هست هزاران نکته
سوره ما نیز بسم الله و بایی دارد
دید خورشید که در بردن این نامه شدم
دست بر دامن هر ذره که پایی دارد
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
کاش می شد خبرم نزد تو آقا برسد
خبر تشنگی کوزه به دریا برسد
کاش می شد که نیایی پسر شیر خدا
تلخ خواهد شد اگر زینبت اینجا برسد
در پی دوستی حرمله با حرمله ها
سند غارت گهواره به امضا برسد
با هجومی که من امروز از اینها دیدم
روز سختی است اگر غارت فردا برسد
نگرانم به خداوند چنین می گویم
نکند آتش پیکان به زن ها برسد
شهر جز جانی و قتال ندارد برگرد
خواهرت طاقت گودال ندارد برگرد
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم
چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی
به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده
تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی
به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی
به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی
به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور
که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی
به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند
شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی
تن من سر قَناره به تو می کند اشاره
که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی
تو مگو به دختر من که چه آمده سر من
به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی
به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند
که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی
چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد
ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی
شاعر :جواد حیدری
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺