973 حضرت رقیه (س) ربـاعی
دخترت غرقِ در بلا شده است
قدّم از ظلمشان دوتا شده است
باورم نیست این همان سر توست
حنجر تو جدا جدا شده است
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
غمش زانویِ زینب را چه لرزاند
سرِخاکش «گلی گم کرده ام» خواند
برادر؛ زیر نیزه! کنجِ «گودال»...
برادرزاده در «ویرانه» جاماند!
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌻
دختری که بی پدر طی مسافت میکند
پای تاول خورده اش را خار اذیت میکند
از سر نیزه بگو بابا که بابای منی
دختر شامی مرا خیلی شماتت میکند
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
بَر لُطف خـدا هر که تَوَکل بـکند
غـم هـای زمـانه را تَحَمـل بـکند
حاجاتِ دِلش روا شود؛صَد دَر صَد
هَرکس به "رقیه جان" تَوَسل بکند
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
نرو دیگر! تو رفتی سنگ خوردم
بیا قولی بده دیگر بمانی
نمیدانم چرا این زجر نامرد
بدش می آید از شیرین زبانی
سرت خاکی شده دراین خرابه
شدم شرمنده ازین میزبانی
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
آن که به بوسه ی پدر از خواب می پرید
کارش به تازیانه و سیلی فتاده است
او که همیشه شانه عباس جاش بود
در زیر دست و پاچقدر اوفتاده است
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
عمهام میگفت با او راه میآید نزن
نالهاش خاموش شد کوتاه میآید نزن
بچه است از داد میترسد نزن اما زدند
دختر از فریاد میترسد نزن اما زدند
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
بعد تو میون شعله ها و دود
گُلای خیمه شدن یاس کبود
میدونی بابا من از چی دلخورم
ما بودیم، حرمله بود، عمو نبود
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
امشب خدا دعای مرامستجاب کرد
بابامرا برای خودش انتخاب کرد
من که توان پاشدن از جا نداشتم
خیرش قبول عمه دوباره ثواب کرد
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
وسط ازدحام و خنده ی شام
بغض تنهایی ام ترک میخورد
هر کجایی که گریه میکردم
عمه ام جای من کتک میخورد
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
شمع عمرم داره سو سو میزنه
منو هی دشمن بدخو میزنه
حرمله خبر داره که سیدم
لگداشو سمت پهلو میزنه
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
روی پیکر سری داشتی یادته
رگای حنجری داشتی یادته
من ی روز بابایی داشتم یادمه
تو ی روز دختری داشتی یادته؟
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
بیت الغزل هر غزل ناب رقیه ست
خورشید علی اصغر و مهتاب رقیه ست
نزدیک ترین راه به الله حسین است
نزدیک ترین راه به ارباب رقیه ست
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
مرا دشمن به قصد کشت میزد
به جسم کوچک من مُشت میزد
هر آنگه پایم از ره خسته میشد
مرا با نیزه ای از پشت میزد
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
توئی ماه من و من چون ستاره
غمم گشته پدرجان بیشماره
اگر روی کبودم را تو دیدی
مکن دیگر نظر بر گوش پاره
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
بیا بشنو پدرجان صحبتم را
غم تو بُرده از کف طاقتم را
دو چشم خویش را یک لحظه وا کن
ببین سیلی چه کرده صورتم را
شاعر:سید هاشم وفایی
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
من دختری یتیمم ؛ اگر میشود نزن
گر میزنی بزن ؛ ولی حرف بَد نزن
سیلی مگر چه داشت که دیگر نمیزنی
سیلی بزن به پهلوی من با لگد نزن
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
خرابه با تو بهتر از جنان است
دل پیرم به شوق تو جوان است
اگر خونی شده لب های خشکت
گمانم جای چوب خیزران است
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
تا به من رسید بابا،بابا،بابا
موهام و کشید بابا،بابا،بابا
دست من و بست بابا،بابا،بابا
پهلوم و شکست بابا،بابا،بابا
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
روی قبرم بنویسید که دور از وطنم
جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحنم
بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد
بنویسید شبیه پدرم بی کفنم
بنویسید مرا عمه حلالم بکند
بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
تا سه ساله غریب و تنها شد
رد دستی بصورتش جا شد
این چه رفتار با یتیمان است
نزنش بی حیا ، مسلمان است
•┈┈••✾❀✿❀✾••┈┈•
...