1663 مداح اهلبیت(مطالعه)
قال الصّادق علیه السّلام :
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي جَعَلَ فیِ النّاسِ مَنْ یَفِدُ اِلَیْنا وَ یَمْدَحُنا وَ یَرْثی لَنا
امام صادق علیه السّلام فرمود :
خدا را سپاس که در میان مردم ، کسانی را قرار داد که به سوي ما می آیند و بر ما وارد می شوند و ما را مدح و مرثیه می گویند.
وسائل الشیعه ، ج 10 ص 469
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
تعریف مداحی
مداحی در لغت به معنای تعریف و تمجید کردن از کسی است و در اصطلاح مداحان تعریف کردن از ائمه اطهار و معصومین(ع) می باشد، که این تعریف باید به بهترین صورت امکان انجام گیرد،چرا که آنان از هرگونه معصیت و گناه به دور بوده و ازبندگان خاص و مقرّب درگاه خداوند متعال بوده اند.
پس مداحان گرامی باید هرچه بیشتر و بهتر در این درگاه گام برداشته و همچنین در تزکیّه نفس خود بکوشند و دیگران را هم اِرشاد نمایند.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
فرمایشات استاد حاج منصور ارضی
بعد از هزار و چهار صد سال که از تاریخ گذشته است و ملائکه آمده اند و رفته اند ، پیغمبر و امامان ما زجر هایی را متحمل شده اند، هر کدام به نحوی به شهادت رسیده اند، درِ خانه ی اهل بیت(ع) آتش گرفته، سرها بریده شده و حالا ما نوکر شده ایم و قدر این نوکری را نمی دانیم و آن را در اثر بی معرفتیِ خیلی از مردم گذشته و حال، و به علت بی توجهی خودمان یک امر کوچک می دانیم و خیلی جاها مخفی میکنیم که ما نوکر امام حسین(ع) هستیم و در عوض مطرح میکنیم که ما تحصیل کرده ایم و دارای فلان مدرک تحصیلی هستیم. ما باید بدانیم که شغل اول و اصلی ما نوکری امام حسین(ع) است.
رسالت نوکری اهل بیت(ع) گفتار ارزشمند حاج منصور ارضی ص 28
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
اوّلین مداحـان
اولین مداح و روضه خوان امام حسین (ع)حضرت جبرئیل (ع) بود که برای حضرت آدم(ع)روضه عطش را خواند.
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ
(سوره بقره آیه 37)
سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت
( و با آنها توبه کرد. )
و خداوند توبه او را پذیرفت چرا که خداوند توبه پذیر و مهربان است.
چـون خـداى متعال اراده فرمود توبه آدم را بپذیرد پرده از جلوی چشم آدم برداشته شد و در ساق عرش اسامى خمسه آل عبا را مشاهده کرد و آنها را بر زبان راند
و از جبرئیل پرسید: اینان کیستند؟ جبرئیل آنها را مـعـرفـى کرد و سپس گفت: خدا را به این اسامى بخوان تا توبه ات را بپـذیرد، آدم پـرسید چگونه بخوانم ، جبرئیل گفت : بگو
یَا حَمِیدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ یَا عَالِی بِحَقِّ عَلِیٍّ یَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ یَا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ مِنْکَ الْإِحْسَانُ
وقـتـى جبرئیل نام حسین(ع) را برد قلب آدم(ع) شکست و اشکش جارى شد
گفت : برادرم جبرئیل چرا هنگامى که نام پنجمى را بر زبان جارى نمودم قلبم شکست و اشکم جارى شد؟ جبرئیل گـفـت : براى این فـرزندت مصیبتى روى مى دهد که مصائب در پیش آن کوچک و حقیرند. آدم گفت : اى برادر آن مصیبت چگونه است ؟
جبرئیل گـفـت : او را با لب تشنه مى کشند در حالى که غریب و بیکس و تنها است و یار و یاورى ندارد.
و اگر ببینى اى آدم او را در آن روز که مى گوید: واى از تشنگى و کمى یار و یاور و تـشنگـى چـنان بر او غـلبه کند که آسمـان به چـشمـش تـیره و تـار آید ، پس هیچکس او را یارى نکند مگر با شمشیر که بجانش افتند و سرش را از قفا ببرند و دشمنان پس از کشتن اموالش را غـارت نمایند و سرهاى او و یارانش را شهر به شهر و دیار به دیار بگردانند و زنانش را اسیر نمایند. سپس آدم و جبرئیل گریستند مانند زنى که فرزندش مرده باشد.
(بحار ج ۴۴ - نفس المهموم ص ۵۳)
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
اولین روضه خوان در کنار پیکر مطهّر امام حسین(ع)خواهر مظلومه ی ایشان حضرت زینب کبری(س)بودند.
یکی از صحنه های دل خراش در عاشورا، حضور خاندان حسینی در قتلگاه و مشاهده ی آن صحنه ی خونین و پیکر چاک چاک امام و سایر شهدا بود، نوشته اند که خاندان امام به اصرار از لشکریان خواستند که آنها را به قتلگاه ببرند.
(مقتل جامع سیدالشهدا(ع) ص 898 سید بن طاووس،الملهوف علی قتلی الطفوف ص 180)
بر حربگاه ، چــون ره آن كــاروان فتـاد
شور نشـور واهمــه را در گـمان فتــاد
هم بانگ نوحه، غلغله در شش جهت،فكند
هم گریـه، در مـلایك هـفت آسمان فتاد
هرجا كـه بـود آهوئى، از دشت پـا كشید
هرجا كه بـود طایــرى، از آشــیان فتاد
شد وحشتى، كه شــور قیامت زِ یاد،رفت
چون چشم اهل بیت، بر آن كشتگان فتاد
هرچند بر تـن شهـدا چشــم ،كـار كرد
بر زخــمهاى كارى تـیغ و سـنان ، فتاد
ناگاه چشم دختر زهــرا ، در آن مــیان
بـر پیكــر شــــریـف امام زمان فتاد
پــس با زبـان پر گله، آن بضعه ى بتول
رو در مــدینه كرد، كــه یا ایهاالرسول
اين كشـته فتـاده به هــامون حسين توست
وين صيد دست و پازده در خون حسين تست
اين ماهي فـتاده بـه درياي خـون كه هست
زخم از سـتاره بر تـنش افزون حسين تست
(محتشم کاشانی)
قال قُرَّة بن قیس التمیمی: لا أنسیٰ زینبَ ابنةَ فاطمة حینَ مرَّت بِأخیها الحسین صریعاً و هی تقول:
یا محمداهُ! یا محمداهُ! صلی علیک ملائکة السماء، هذا الحسینُ بالعراء! مُرَمَّلٌ بالدِّماء!
مقَطَّعُ الأعضاء! یا محمداه! و بناتکَ سَبایا! و ذریتُکَ مقتَّلةٌ تَسفیٰ علیها الصَّبا!
قُرّة بن قیس التمیمی میگوید: هرگز فراموش نمیکنم لحظهای که زینب دختر فاطمه(س) را بر کشته به روی خاک افتاده برادرش حسین(ع) عبور دادند و او میگفت: : یا محمداهُ! یا محمداهُ! صلوات ملائکه خدا بر تو باد، این حسین(ع) است که بر روی زمین افتاده! به خون آغشته شده! اعضاء و جوارحش بریده شده! : یا محمداهُ! دختران تو اسیر و ذریهات کشته شده که باد صبا بر آنان خاک میفشاند!
فأبکَتْ والله کلَّ عدُوٍّ و صَدیقٍ! و صِحنَ النسوةِ و لَطِمنَ وجوهَهُنَّ!
والله هر دشمن و دوستی را به گریه انداخت.
زنان فریاد میزدند و سیلی به صورت میزدند!
(مقتل جامع سیدالشهدا(ع) ص899 و 900 ، مقتل ابو مخنف صفحه۳۵۰ و لهوف صفحه۲۴۶)
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
امام سجاد (ع)
اولین روضه خوان در مسجد شام که با بیان مَصائِب پدرگرامیشان ماهیّت یزید را بر باد دادند و او را رسوا و مورد لعن اَبدی قرار دادند ، امام سجاد(ع)بودند.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
جابر ابن عبدالله انصاری
و اولین روضه خوان در کنار قبر مطهّر حضرت سید الشهدا(ع)جابِربنِ عَبدُاللهِ اَنصاری.
بودند که درروز اربعین مرثیه سرایی کردند.
پس می توان گفت:کسانی که مداحی اهل بیت(ع) را می کنند ، در واقع همکاران این مقرّبان هستند و قدر خود را باید بدانند ، و توجه داشته باشند که رفتار و اعمالشان شایسته ی یک مداح واقعی باشد.
اصول مداحی – ناصری نژاد ص 33
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
اَجر مرثیه خوان
شيخ کشي(ره) از زيد شحام روايت کرده است که: من با جماعتي از کوفيان در خدمت امام صادق (ع) بوديم، جعفر بن عفان وارد شد . حضرت او را اکرام کردند و نزديک خود نشاندند و فرمودند يا جعفر! جعفر عرض کرد: جانم،
خدا مرا فداي تو کند. حضرت فرمودند: به من گفتهاند تو در مرثيه و عزاي حسين (ع) شعر ميگوئي. جعفر عرض کرد: بله، فداي تو شوم. حضرت فرمودند: پس بخوان. جعفر شروع به خواندن مرثيه نمود، حضرت امام صادق (ع) و حاضرين مجلس گريستند. حضرت آنقدر گريست که اشک چشم مبارکش بر محاسن شريفش جاري شد. پس از آن حضرت صادق (ع) فرمودند: به خدا سوگند، که ملائکه مقرب در اينجا حاضر شدند و مرثيه تو را که در مصائب حسين(ع) خواندي شنيدند و بيشتر از ما گريستند و حق تعالي در همين ساعت بهشت را با تمام نعمتهاي آن براي تو واجب گردانيد و گناهان تو را آمرزيد.
پس امام فرمودند: اي جعفر ميخواهي که زيادتر بگويم؟
جعفر عرض کرد: بله، اي سيد من. حضرت فرمود: هر که در مرثيه حسين (ع) شعري بگويد و بگريد و بگرياند، حق تعالي او را بيامرزد و بهشت را براي او واجب ميگرداند.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
حضرت امام صادق(ع) به اَبانِ بنِ تَغلَب فرموده است :
آه کشیدن کسی که برای مظلومیت ما غمگین باشد تسبیح است و اندوه وی برای ما عبادت است و پنهان داشتن سِرّ ما جهاد در را خداست.
آنگاه فرمود: باید این حدیث به آب طلا نوشته شود.
مقدمه ترجمه کتاب نفس المهموم
(حماسه کربلا ، علامه شعرانی)
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
تعریف مرثیه خوانی
فن شریف مَنقَبَت خوانی که از دیر باز تا کنون در آیین اسلام رواج داشته، یکی از پر ارزش ترین روش های مـذهبی جهت تبلیغ این آیین بزرگ است.
مَنقَبَت خوانان به جهت بزرگداشت بزرگان دین، همواره یاد و خاطره ی ایشان را با خواندن مدح و منقبتشان گرامی می دارند و برای ستم هایی که به بزرگان دین شـده، به ذکـر مـصیبتهای ایشان می پـردازند کـه در روایات از آن به
(قائِلُ المَراثی) : یعنی: مرثیه خوان یاد شده است.
در لِسانُ العَرَب واژه ی (رِثا و مرثیه) این گونه ترجمه شده است:
رِثا به مرثیه کردن: یعنی شخصی بعد از مرگِ کسی برای او گریه کند، و یا او را تَمجید کرده، نیکی های او را به شماره آورد و برای او گریه کند، و همچنین شعری برای او به نظم درآورد.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
چرا مداحان اهل بیت (ع) را روضـه خوان می گویند؟
دلیل نام گذاری مجالس عزای امام حسین(ع) به روضه خوانی، این است که در دوره سلطان حسین بایقرا، از نوادگان تیمور، یکی از دانـشمندان وخطبای خــوش آواز ســبزوار بـه نـام ملا حـسین، معروف بــه واعظ کاشـفی
به هِرات رفت و مورد توجه بزرگان دولت قرار گرفت و شهرت فراوان یافت. او کتابی به نام روضَةُ الشهداء به فارسی درباره واقعه کربلا، برای نواده دختری سلطان حسین بایقرا نوشت. شیعیان در روزهای سوگواری،(روضةُ الشهدا)را اَز رو می خواندند و عزاداری می کردند.
🍁🍁🍁
منقبت خوانان رو به کتاب(روضة الشهدا) ی ملّای کاشفی آوردند و به راحتی با در دست داشتن آن، مرثیه های خود را بر منبر قرائت می کردند.
البته باید گفت متاسفانه ملّای کاشفی در تألیف این کتاب،دقت لازم را نکرد و موضوعات ضعیف و افسانه ای را نیز در آن جای داد و این امر باعث شد که کتاب وی ،اولین کتاب تحریفی واقعه ی کربلا محسوب شود.
خشت اول چون نهد معمار کج
تـا ثریّا می رود دیــوار کـج
(صائب)
ملّای کاشفی با این عمل خویش، خشت اول را کج نهاد و از آن پس شاید به تقلید از او، شنیده های غیر معتبر در کتاب ها داخل شد و کتاب هایی همچون(منتخب طُریحی) (تظلّم الزّهرا(س)) (مُحرِق القلوب) (مُهَیّجُ الاَحزان) (اسرار الشهداء) (دَمعةِ السّاکبه) و (ناسخ التواریخ) به ترتیب یکی پس از دیگری به تألیف در آمد که امروزه عاشورا پژوهان در پی معرفی مطالب سره از ناسره ی این گونه کسانی که این کتاب را می خواندند، کم کم به مناسبت نام این کتاب، به روضه خوان معروف شدند. به تدریج خواندن روضه از روی کتاب منسـوخ شد و در مجالـس عزاداری ، روضـه خوانـان آن را از حـفظ می خواندند.
در دوره صفویان که برپایی مجالس روضه خوانی عمومیت یافت و در هر کوی و برزنی مجلسی بر پا می شد ، گروهی که آواز خوشی داشتند ، روضه خوانی را پیشه خود قرار دادند. این دوران، اوج شکوفایی روضه خوانی است.
علی اصغر شاطری،
واژه نامه محرم، ص 62 و 63
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
داستـان مُقـبِل کاشانی
هر کــسی رو بــه تو آورد جهـان آرا شد
مـــورد مرحـــمت انــسیه الحـــورا شد
کودکـی بودم و با اسـم تـو مأنوس شدم
پایِ عــشقت به سُـویدای دل مـن وا شد
هرکه نوکر به کسی گشت همان نوکر ماند
هر کــسی نوکــر دربار تو شـد آقــا شد
در زدم بــر در هــر خانه دری بـاز نشـد
جز درِ خـــانه ی تو ٬ در نـزده در وا شد
ریزه خــواران سر سفره ی تـو شـاهانند
آرزومـــند گـــدایی درت مــوسی شد
تو نگاهـــم نکنــی در بَرِ مـــردم هیچم
نگهت عزت دنـــیای مـن و عــقبی شد
گریه کردن به شما روزی هر چشـمی نیست
این متاعیست که در عالـــم زَر اهدا شد
روزیِ اشک مـرا در غم خود افزون کن
همچنان قطـره که از لطف شما دریا شد
سینه زن های تـو در رتبه هـمه سلطانند
این مقامیست که با دست علی امضا شد
(سعید خرازی)
🍁🍁🍁
در جوانی در نهایت ظرافت و لطافت بود ، ایشان یک روز عاشورا در گوشه ای ایستاده بود و به دسته های سینه زنی نگاه می کرد.
دسته های سینه زنی این شعر را می خواندند:
عزا عزا است امروز ، روز عزاست امروز
در کربلای پر خون ، زهرا(س) صاحب عزا است امروز
شعر مقداری ناهماهنگ بود .
مقبل هم شعر مردم را مسخره می کند.
بعد از آن دچار بیماری جذام می شود و مورد نفرین اطرافیان قرار می گیرد .
و وی در آتشخانه حمام سکونت گرفت .
سال دیگر ، روزی با دلی شکسته در کنار خرابه ای نشسته بود ، جمعی از سینه زنان این شعر را می خواندند:
چه کربلاست امروز چه پر بلاست امروز
سرحسین مظلوم از تن جداست امروز
آتش در نهاد مقبل افتاد و با نظر حسرت به آنها نگاه کرد و گفت :
روز عزاست امروز جان در بلاست امروز
فغان و شــور محـشر در کربلاست امروز
مقبل همان شب پیامبر اکرم (ص) را درخواب دید ، ایشان وی را نوازش کردند و از تقصیرش گذشتند .
گویند نام او ( محمد شیخا ) بود و آن جناب او را مُقبل لقب دادند.
لذا شروع به سرودن ( اشعار ) قضایای حضرت سید الشهدا(ع) کرد .
مقبل گوید: چون واقعه شهادت را تمام کردم ، شب جمعه بود .
چندان خواندم و گریستم تا آنکه در بِستر به خواب رفتم .
در عالم خواب ، خود را در حرم منوّر حضرت سید الشهدا (ع) دیدم که منبری گذارده و جناب خاتم الانبیا (ص) تشریف داشتند ، در آن اَثنا مُحتشم را حاضر کردند.
پیامبر (ص) فرمودند: امشب شب جمعه است ، بر منبر برو و در مصیبت فرزندم چیزی بخوان .
(اینجا لازم است نکته ای را متذکر شوم و آن اینکه ، مصراع اول شعر محتشم از پیغمبر است ولی همه فکر می کنند از محتشم است .
جریان از این قرار است که پسر محتشم از دنیا می رود و او در رثای فرزندش شعر می گوید.
شب رسول خدا (ص) را در خواب می بیند .
رسول خدا (ص) به او می فرماید: تو برای بچه ی خودت شعر گفتی ، چرا برای فرزند من شعر نمی گویی.
محتشم به رسول خدا (ص) می گوید: من تا به حال در این حوزه شعر نگفته ام و این توانایی را ندارم . پیغمبر(ص) به او می گوید: پس بنویس:
(باز این چه شورش است که در خلق عالم است)
این هدیه ی من به تو .
حالا بلند شو و بنویس .
محتشم از خواب که بلند شد ، این شعر را ادامه می دهد و این می شود که ترکیب بند معروفی که همه شما دیده و شنیده اید و امروز به برکت اخلاصی که در سرودن آن بوده است ذکر می شود و نصب دیوارهای ما شده است.
برگردیم به ادامه خواب مقبل:
محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت . خواست در پلة اول بنشیند ، ولی حضرت فرمودند: بالا برو ، چون به پلة دوم رفت ، باز فرمودند: بالا برو ، و همچنان به او فرمود ، تا اینکه بر (پلة نهم) منبر نشست و اشعاری خواند تا به این بند معروف رسید :
پس با زبان پُرگِـله آن بَضعِه ی بــَـــــــتول
رو در مدینـه کرد که یـــا اَیُّــها الرَّســــول
این کشته فتاده به هامون حسیـــن توســـت
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خـــــون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسیـــن توســت
یک وقت ملائکه گفتند: محتشم بَس است. پیغمبر غَش کرده است.
پیغمبر(ص) را به هوش آوردند. پیغمبر(ص) عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.
مقبل گوید : من دلم شکست و با خود گفتم : البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته است ، زیرا به من دستور خواندن ندادند.
همیشه دلنشین ترین اشعار از دلشکسته ترین شاعران است !!
ناگاه حوریه ای به خدمت حضرت آمد و عرض کرد : حضرت فاطمه الزهرا (س) می گویند : دستور بفرمائید که مقبل واقعه ای در مرثیه سید الشهدا(ع) بخواند .
پس آن حضرت به من اَمر فرمودند و بر منبر رفتم و در پله اول ایستادم و چنین خواندم :
روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حرکـت ذوالجناح وَ ز جـــــولان
نه سیـد الشهدا بر جدال طاقـــت داشـت
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشــــت
کشید پا ز رکاب آن خلاصۀ ایجـــــــاد
به رنگ پرتو خورشید ، بر زمین افـــــتاد
هوا ز جور مخـالف ، چو قیرگـون گردید
عــزیز فاطمه از اسب سرنگون گــــردید
بلنــد مرتبه شاهی ز صـدر زین افــــتاد
اگــر غلط نکـنم، عـرش بر زمین افــــتاد
ناگاه کسی اشاره کرد که فرود آی . دختر پیامبر (ص) بیهوش گشته است .
من از منبر فرود آمدم و منتظر عطای پیامبر (ص) بودم.
مقبل میگوید: من هدیه ام را از پیغمبر(ص) گرفتم که فرمود: دیگر اسم تو را مقبل گذاشتم و مقبل یعنی خوشبخت و هر کس برای حسین من شعر بگوید ، مقبل است .
تو خوشبختی چون برای حسین من شعر سروده ای .
مقبل هم شفا پیدا می کند و هم پس از آن ماجرا شعر می گوید و دیوان شعر ایشان موجود است.
آثار و برکات حضرت امام حسین (ع) نوشته محمد رضا باقی اصفهانی و سحاب رحمت ص ۹۰
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
داستان حاج اکبر ناظم
مادرحاجاکبر نسبت به ائمه اطهار(ع) و مخصوصاً امام حسین(ع) ارادت بسیاری داشت. برای همین زمانی که حاجاکبر در دوران جوانی دنبال جمعآوری مال دنیا و کسب و کار بود به او گفت؛
(پسرم! نمیخواهم تو میلیونر باشی. میخواهم خادم امام حسین (ع) باشی)
برای همین حاجاکبر از آن به بعد شبهای جمعه با دوستانش دور هم جمع میشدند و عزاداری میکردند.
اسم هیاتشان را هم گذاشته بودند (هیات نوباوگان)
حاجاکبر سرکی، در ابتدای تشکیل هیات میاندار بود و در هیات به میاندار (ناظم) میگفتند.
ظاهراً یک شب جمعه مداح هیات نمیآيد؛ اطرافیان به حاجاکبر ميگويند خودش بخواند.
آن شب زانوهایش میلرزید اما او بعد از چند شب دیگر نوحهخوان هیات شده بود و به او حاجاکبر ناظم ميگفتند.
🍁🍁🍁
شفا گرفتن حاجاکبر
حاجاکبر یکبار در دوران نوجوانی مورد لطف اهل بیت(ع) قرار گرفته بود. او 13 ساله بود که بیمار شد.
هرچه مادرش از حکیم و داروهای گوناگون استفاده کرد، فایده نداشت.
تا جایی که او را رو به قبله خواباندند. حکیم گفته بود اگر امروز و امشب را بگذراند، زنده میماند.
حاجاکبر در زمان حیات، ماجرای شفا گرفتنش را اینگونه برای اطرافیانش تعریف کرده بود.
فکر میکنم نزدیک ظهر بود. من در رختخواب بودم. مادر چندین بار پاشویهام کرد تا تبم پايين بيايد. خوابم برد.
دیدم زیر پایم باز شد و وارد کانالی شدم که انتهای آن به باغی میرسید! مات و مبهوت از اینکه چرا من قبلاً از این باغ خبر نداشتم، سرگرم تماشای پرواز پرندگان، سرسبزی درختان و هوای مهآلود آنجا بودم.
همینطور که گردش میکردم، رسیدم به رودخانهای زلال و خروشان. با حیرت چشم دوخته بودم به رود که دیدم آقا امام حسین(ع) آن طرف رودخانه ایستادهاند.
چنان شوقی در وجودم به وجود آمد که میخواستم از رودخانه رد شوم.
دیدم آقا دستشان را بالا بردند که يعني بایست. اصرار کردم که آقا! اجازه دهيد بیایم خدمتتان.
ايشان فرمودند:
مادرت خیلی استغاثه میکند و تو را از ما میخواهد. برگرد! ما با تو کار داریم.
از همان راهی که رفته بودم برگشتم. چشم که باز کردم ديدم در رختخوابم.
مادرم را دیدم که لبخند میزند.
او از من پرسید:
امام حسین(ع) شفایت داد؟
با سر جواب مثبت دادم و بعد از هوش رفتم.
🍁🍁🍁
ماجرای شفا گرفتن از حضرت اباالفضل (ع)
محرم سال ۱۳۳۶ که شروع شد، معصومه کودک 7 ماهه ی حاجاکبر ، بهشدت بیمار بود. كودك بیتابی میکرد و پدر و مادر دلنگران و مضطرب به هر دری میزدند تا شاید بچه ی بیمارشان خوب شود اما فایدهای نداشت. هر قدر به پزشکان مراجعه میکردند تا کودکشان را درمان کنند فایده نداشت و روزبهروز حال او بدتر میشد.
🍁🍁🍁
میروم شفایش را بگیریم !
روز تاسوعا بود و معصومه از شدت بیماری دیگر نای شیر خوردن هم نداشت.
چشمانش را بسته بودند و گاهی اوقات ناله ضعیفي از او به گوش میرسید.
معصومه حالت احتضار داشت. چند نفری از بستگان در خانه حاجاکبر بودند و به همسرش دلداری میدادند. کودک را روبهقبله خواباندند.
اما معصومه هنوز نفس میکشید. حاجاکبر آمد و مدتی بالای سر دختر کوچکش نشست.
صبور بود اما بهراحتی میشد غم از دست دادن فرزند را در چهرهاش خواند.
مدتی گذشت. حاجاکبر از اتاق بیرون رفت و بعد از وضو گرفتن، عبای مداحی را روی دوشش انداخت و آماده شد تا از خانه بیرون برود.
همسر و آشنایان دورش را گرفتند و گفتند حاجآقا! کجا میروید.
این بچه در حال مرگ است او را به حال خودش رها نکنید.
حاجاکبر خیلی محکم جواب داد:
(میروم تا شفایش را بگیرم)
دقایقی از رفتن حاجاكبر نمیگذشت که نفسهای کودک به شماره افتاد و مدتی بعد قلب کوچکش از تپش ایستاد.
اطرافیان مادر بیتاب را از اتاق بیرون بردند و پارچه سفید را روی صورت فرزندش كشيدند.
حاجاكبر هنوز به هیات نرسیده بود که خبر دادند معصومه فوت کرده و از او خواستند برگردد.
اما او کفشهایش را درآورد و راه بازار تهران را پیش گرفت.
به بازار که رسید، پیشاپیش جمعیت عزادار حضرت سیدالشهدا(ع) قرار گرفت.
اما قبل از اینکه مدیحهسرایی را شروع کند، گفت:
(از دو نفر دو کار برمیآید. از حاجاکبر ناظم روضه خواندن برمیآید و از حضرت اباالفضل(ع) زنده کردن مردهها)
شروع کرد به مداحی:
سقای دشـت کـربلا اباالفضل ، اباالفضل، اباالفضل
شــد کشته شاه اولیا اباالفضل ، اباالفضل، اباالفضل
يکی دو ساعت نوحه خواند و جمعیت عزادار حسینی پا بهپايش سینه زدند.
🍁🍁🍁
مرده زنده شد
دو سه ساعتی از رفتن حاجاكبر از خانه میگذشت. هر کس مشغول کاری بود تا مراسم كفن و دفن معصومه بهخوبی برگزار شود. مادر بیتاب دوباره وارد اتاقی شد که معصومه آنجا بود. ناگهان صحنه حیرتانگیزی دید. دست و پای کودکش حرکت ميكردند. باورش نمیشد. اول فکر میکرد به نظرش میآید ولي اين طور نبود.
معصومه ناگهان سرفهای کرد و دهانش را در جستوجوی غذا باز کرد.
مادر فریادی از سر شوق کشید و کودکش را در آغوش كشيد.
همه اهل خانه وارد اتاق شدند.
هیچکس باورش نمیشد.
همان موقع یک نفر به سمت هیات حاجاکبر رفت و خودش را با زحمت به او رساند.
وقتی به حاجاکبر رسید در حالی که گریه میگرد، گفت:
(حاجآقا! معجزه شده، معصومه زنده شد)
با این اتفاق بود که هیاتیها همگی بهسمت منزل حاجاکبر هجوم آوردند تا معجزه حضرت اباالفضل(ع) را به چشم ببینند.
🍁🍁🍁
در برابر مردم خاضع بود
حاج اکبر ناظم،ارادت خاصی به ائمه به ویژه امام حسین(ع) و حضرت اباالفضل(ع) داشت. او يك شیعه واقعی بود. هرچه از او بگويیم، کم گفتهایم. او آنقدر خاضعانه با مردم رفتار میکرد که همه به حرفش گوش میکردند. به پیشنهاد حاج اکبر روز هفتم محرم بازاریها کسب و کار را تعطیل میکردند و آماده عزاداری میشدند. حاج اکبر هم در این روزها لباس بلند عربی میپوشيد و با پاي برهنه راه میافتاد سمت بازار. نه گرمای هوا مانعش بود و نه سرما. فرزندانش هم در این ایام پشت سر او راهی هیات میشدند.
همه اعضاي خانواده اش لباس سیاه ميپوشيدند و دلهایشان داغدار سیدالشهدا(ع) بود.
کتاب غایت حضور
(زندگینامه حاجاکبر ناظم)
🍁🍁🍁
بنـویـسیـد شــــدم پـیر ابـاعبــدالله
نوکـری پیـــر، بـه تعـبیر اباعـبــدالله
بنویسـید کـه از کـودکی ام تـا حـالا
بوده ام پـای به زنجـــیـر ابــاعبدالله
طفل جانم که چنین شیر شده در پیری
خورده در کـودکی اش شیر اباعبدالله
شــیر مــهر پســـر فاطمه را در کامم
در ازل ریخــت علــمگیر ابـاعبـدالله
روز و شب در پی برپایی بزمش هستم
فکر و ذکرم شده درگــــیر اباعبدالله
سرنوشتم چو حبیب بن مـظاهر انگـار
گره خورده است به تـقدیر اباعـبدالله
به گمانم که شبی پای عــلم می میرم
چشم در چشم به تصــویر ابـاعبــدالله
آخرش روز دهم جان مـرا می گـیرد
روضه ی سخت و نفسگیر اباعبدالله
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
امام صادق عليه السلام فرمود:
هر ناليدن و گريه اي مكروه است ، مگر ناله و گريه بر حسين عليه السلام
بحارالانوار ج 45 ص 3
هر چند خسته و پير و ناتوان شدم
هرگــه كه نام تو بردم جوان شدم
🍁🍁🍁
حجت الاسلام نظام رشتي ( ره )
تا سر خوان توام، خوانِ دگر جايم نيـست
خاكيم قصر بَرين منزل و ماوايم نيــست
من به آتشكده ي مهر شما سوختـــــه ام
باكي از دوزخ و از نار بر اَعضايم نيســت
سائلي بر در ارباب ، غني كـــــرد مــرا
طلبِ درهم و دينار ز دنيايم نيـــــست
ساده گويم كه بدانيد همه ، اي مــــردم
جزحسين بن علي هيچكس آقـايم نيست
(شاعر:علیرضا قادری)
آيت الله العظمي بهجت(ره)
كرامتي از امام حسين (ع) درباره نظام رشتي را نقل
كرده است كه بسيار خواندني است.
نظام نيز در يكي از منبرهايش اين كرامت را بيان كرده است و ما به نقل از خود او اين قضيه را مي خوانيم:
يك سال مسافرت به خراسان رفتم و در شهرهاى آن استان مانند مشهد مقدس و تربت حيدريه و كاشمر انجام وظيفه مي نمودم و منبر مي رفتم.
از تربت حيدريه به تربت جام كه غالبا اهل سنت و متعصب هستند رفتم در موقع ورود تا از ماشين پياده شدم ديدم چند نفر با چراغ فانوس جلو آمدند و خوشآمد و خير مقدم گفته و اظهار سرور از آمدن من كرده و چمدان مرا برداشته و مرا راهنمائى ميكردند.
من تصور كردم كه اينها منبر مرا در مشهد
و كاشمر و تربت ديده و مي شناسند از اين جهت به استقبال آمده و اكنون مرا به منزل مي برند.
مقدار زيادى راه بردند تا به يك منزل رسيده و مرا وارد كردند و برايم چائى حاضر كرده و احوالپرسى گرمى نمودند و مدتى از مسافرت هايم صحبت مي كردند تا شب به نيمه رسيد و خواب بر من غلبه كرد و
خستگى و كوفتگى راه يك طرف و زياد نشستن شب هم يك طرف گفتند: خيلى معذرت مي خواهيم شما را خسته كرديم.
غذاى مختصرى آوردند اندكى خوردم ولى از خستگى و غلبه خواب نتوانستم به حد كافى و اشباع غذا بخورم
برايم رختخواب انداختند و گفتند شما خسته هستيد استراحت كنيد تا صبح كه ورود شما را اطلاّع دهيم.
پس به رختخواب رفتم ولى يك مرتبه خيالات و توهمات مرا گرفت كه اينجا كجاست؟
و اينها كيستند؟
و چه سابقه اى با من دارند؟
با كمال خستگى و غلبه خواب بكلى خواب از چشمم پريد ، از اطاق مجاور صدائى شنيدم كه كـسى
مي گفت: خوابش رفت.
ديگرى مي گفت:
خوب شكارى نصيبمان شد.
سومى گفت: كلكش را هرچه زودتر بكنيم و صداى تيز كردن چاقو شنيدم.
و حس كردم كه در مهلكه افتاده و با پاى خود سوى مرگ آمده ام.
از همه جا اميدم قطع در ميان رختخـواب نشسته و به مـولايـم حضرت سيـد الشهداء روحى له الفداء عرض كردم.
آقا جان نظام يك عمر نوكرى كرده اگر يك ساعت آقائى نكنيد نوكرت از بين ميرود، تا اين توسل را پيدا كردم ديدم گويا اطاق مي لرزد و سقف آن صدا مي كند و گويا كسى به من گفت نظام برخيز و در ميان طاقچه اطاق بنشين و گويا كسى مرا در طاقچه گذارد كه يك مرتبه صداهاى مهيبى يكى پس از ديگرى برخاست از خود رفتم و بيهوش شدم، وقتى بخود آمدم كه آفتاب بالا آمده و بر من مي تابيد.
پس چشم گشودم ديدم جز تل خاك چيزى نمي بينم فقط ديواري كه در آن
دو طاقچه بود يكى چمدانم بود و ديگرى هم خودم سالم مانده ما بقى تمام آبادى و شهر از زلزله خراب و مردمش در زير آوار آن مانده و آن ميزبان هاى
خائن هم در زير آوار و خروارها خاك و سنگ و چوب دفن شدهاند.
اين ماجرا به همينجا ختم نشد.
ادامه اين قضيه را نظام رشتي نگفته است اما
آيت االله العظمي بهجت (ره) نقل كرده است كه از زبان ايشان مي خوانيم:
او از رفتن به شهر(تربت جام) منصرف شد و به طرف تربت حيدريه حركت مي كند و در حالي كه نه عبا و قبايي بر تن داشته و نه عمامه اي بر سر، در اثر
شدت گرما و تشنگي و گرسنگي و در حالي كه هيچ رمقي نداشت در همان بيابان ها به زمين افتاد به حدي كه قدرت برخاستن نداشت و خود را آماده مرگ مي بيند.
ناگهان صداي پاي اسبي به گوش ميرسد و به او نـزديك مي شد.
شخصي از اسب پياده شده و مي گويد: نظام رشتي تو هستي؟!
نگران نباش. صاحب اسب مقداري آب گوارا به او مي دهد و او را سوار اسب مي كند و با خود مي برد.
بعد از مسافتي كوتاه نظام را در شهر نيشابور دم منزل حاكم پياده مي كند و نامه اي به دست او مي دهد تا به حاكم تحويل دهد.
وقتي حاكم نامه را مشاهده مي كند مي گويد: تو نظام رشتي هستي؟
با چه وسيلهاي آمده اي و لباس هايت كجاست؟
نظام بر مي گردد ولي اثري از اسب سوار نمي بيند.
وي در همان شهر به منبر رفت و به مردم چنين مي گويد كه اي مردم!
قدر حسين (ع) را بدانيد همه نعمت هاي خدا به خاطر وجود اين نازنين است كه بر ما نازل مي شود و همه بلا ها به واسطه اين سيد جوانان اهل بهشت است كه از ما دفع مي شود.
وي آنگاه چگونگي نجات يافتن از مهلكه مرگ را براي مردم مي گويد و في البداهه اين شعر را سروده و براي مردم مي خواند :
خورشيد درخشان شمال ص 144
من از كودكي عاشقت بوده
ام قبــولم نما گـــر چه آلوده ام
به هنگام پيـــري مرانم ز پيش
كه صرف تو كردم جواني خويش
به پهلوي بشكــــسته مادرت
مــــبادا بـــراني مرا از درت
🍁🍁🍁🍁
از كودكي به گردنِ ما شال ماتم است
نابرده رنج، گنج به ما داده اي حسين
نظام رشتي در بستر مرگ
اي خلايـق نويسيد بـه روي لحدم
من فقط عشق حسين بن علي را بلدم
نظام رشتي از نوحه خوان ها و نوكراي با اخلاص بود، چند ماه قبـل از مـرگش بيمار شد، تو بستر افتاد، مردم مي اومدند زخم زبونش مي زدند .
لال شد، ديگه نمي تونست حرف بزنه.
گفتند: ديديد اين كه دم از حسين (ع) مي زد آخر لال مي ميره.
دخترش مي گه روزي بابام صدام زد و با اشاره گفت : يه قلم و كاغذي برام بيار، تا آوردم برام نوشت :
دخترم غصه نخور من نوكر اربـابم، اربـاب منـو
تنها نمي گذاره و ساعتي گذشت، باز منو صدا زد و نوشت آگاه باش هـر وقـت اشاره كردم بدون كه اربابم اومده .
نمي تونه تكون بخوره، دخترش مي گه دقايقي بعد ديـدم دسـت گذاشـت رو سينه اش از جا بلند شد، تعجب كردم صدا زد : السلام عليك يا ابـا عبـداالله ...
بعد از سلام بابام يك دفعه دراز كشيد هر چي صداش زدم بلند نشد.
عمري ز جان و دل شده ام،خادم حسين
افراشته ام هميشه،سيه پرچم حسـين
پرسند اگر تحفه چه آورده اي به حـشر
گويم جواب،عشق حسين و غم حسين
🍁🍁🍁
نوكــــران تــو آبـرو دارند
دائما با تو گفتـــــگو دارند
بينشان حرفي از تيمم نيـست
چونكه با اشك خود وضو دارند
طيب الله به شير مـــادرشان
هر چه هست از دعاي او دارند
با بهشت خدا عوض نكـــنند
يا حسيني كه در گلــو دارند
وقت مردن در انتظار تـــواند
غير از اين هم چه آرزو دارند؟
مثل نام شريفتان هــــر جا
مي نشينند رنگ و بــو دارند
نذر لب هاي تشنه مي بخشند
قطره آبي كه در گـــلو دارند
ذكرشان بين روضـه هاي شما
پدرم مادرم فداي شــما
مرحوم سيد حسن خوشزاد
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
مرحوم حاج احمد آروني
حاج احمد آروني متخلّص به (آرام دل)، شاعر اهل بيت(ع)كه سوادش مكتبـي است ولي حكمت دارد.
ارادت وي به امام زمان(عج) زبانزد است، اين نكته را غالباً در آخر شـعرهايش مي توان يافت. آرام در رديف صاحب نفساني اسـت كـه بعـضاً شـعر هـايش مستقيم از دهان ذوات مقدسه به آنها تفويض شده است.
خود آرام گفته است:
شبي في البِداهه در روضه ي حضرت زهـرا (س) از زبـان حضرت علي(ع) گفتم:
به پيش مصطفي شرمنده باشم
بعد به خانه رفتم بعد از گريه ي طولاني خوابم برد ، در خواب جمـال دل آراي رسول اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) را زيارت كردم و حضرت علي (ع) با گريـه ي عجيبي برخاستند و به من فرمودند:
مي داني بقيه اش چيست؟ و بعد فرمود:
كه زهرا كشته و من زنده باشم
رسالت نوكري اهل بيت(ع)
گفتار ارزشمند حاج منصور ارضي ص 18
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
مجلس دعا
بـه اهل ذكر بگو مجلس دعا اينجاست
سعادت اَر طلبي راه و راهنما اينجاست
بـه دسـت غيـب زده پرچم سيه بـر بام
عـزا و مـاتـم سـلطان كـربلا اينجاست
بـه درد مـند و مـريض و ز پا فتاده بگو
كسي كه درد تو را ميكند دوا اينجاست
سِتـاده صـاحب بزم عزا در اين مجلس
نظاره گر بر رُخِ يك يكِ شما اينجاست
بـه چـشم دل اگر اي دوست نظاره كني
ستـاده فاطمه با جامه ي سياه اينجاست
. . . . . . . . . . .
مجـلس روضـه
دلا بـزم حـسين ابن علي دعوت نــمي خواهد
اگـر خـواهـي بـيا ايـن آمدن منّت نمي خواهد
به هـنـگام عـزاداري ريـا را دور كـن از خـود
كه اينجا معرفت مي خواهد و شهرت نمي خواهد
مرحومم:سید حسن خوشزاد
يكي از مداحان اهلبيت (ع) مي گويد: شب اول محرم كه به حسينه ي ميرفتم، يكي از همسايگان مرا صدا زد پسرم ! ما همسايه ي شما هستيم، تا ده شب در
منزلمان روضه است ، براي ما هم مي خواني؟
گفتم : مادر جان فرصـت نـدارم .
گفت هر موقع از شب كه برگشتي حتي براي چند دقيقه هم كه شده در منزل ما روضه بخوان ، و من با بي ميلي و خيلي سرد گفتم: باشه .
شب كه بر گشتم ، به منزل پيرزن رفتم جلـوي درب منـزلش ، پرچمـي زده بودند كه نوشته بود
اَلسلام علَيك يا اَباعبـدالله
وقتـي وارد شـدم يـك صندلي كوچك چوبي داشتند كه بر آن نشستم و روضه خواندم ، شب پـنجم
بود كه با خودم گفتم : اين چه مجلسي است كه فقط چند نفـر در او نشـسته اند!
در ضمن من يكي از مداحان خوب تهران هستم !
من كجا و ايـن مجلـس كوچك و خلوت كجا؟
به خانه بر گشتم به جهـت خـستگي زود تـر خوابيـدم
حضرت زهرا (س) را در خواب ديدم
سلام كردم ولي ايشان بر مـن اعتنـائي نكرد
به خود لرزيدم و عرض كردم :
بي بي جان من ذاكر شما هستم مگر مـن چه كرده ام؟
فرمود: چرا به روضه ي همسايه نرفتي؟
او منتظر است .
از خواب بيدار شدم و دوان دوان رفتم و ديدم پيرزن در كوچه منتظر اسـت.
پرسيد پسرم كجا بودي؟
من كه مي لرزيدم و اشـك از چـشمانم جـاري بـود
چيزي نگفتم رفتم و شروع به روضه كردم ، فهميدم هر جا مجلـس روضـه ي امام حسين(ع) باشد مورد عنايت است.
كرامات حسينيه ج 2 ص 6
🍁🍁🍁
حكايتي ديگر
يكي از عاشقان اباعبداالله(ع) مي فرمود: كه يه شب كه از روضه برگشتم خونه وخواب ديدم كه امام حسين(ع) به برادرشـون حـضرت ابالفـضل (ع) :
فرمـود:
برادرم اسم همه خُدّام اين مجلس روضه را يادداشت كردي؟
حضرت فرمودنـد : بله
امام: نگاه كردند و بعد : فرمودند نام اين شـخص را چـرا ننوشـتي ؟
فرمودند: او كه جزخدام نيست.
امام فرمودند: بله امّا يك اِسـتكان را از جلـوي
پاي اهل مجلس برداشت و كنار گذاشت پس نام او راهم بنويس !!!
توي خـواب يادم اومد كه توي اون مجلس خادمي استكان ها را جمع كرد ولي يـه دونـه از اونها را فراموش كرد برداره من هم همينطور كه نشسته بودم اون را برداشتم و كنار خودم گذاشتم كه يه وقت زير پاي كسي نره فهميدم كوچكترين خـدمت به امام حسين را آقا فراموش نميكنند و جواب ميدهند.
بـه مـجـلس عـزاي تو يكي گلاب ميدهد
يكي به دست تشنگان به گريه آب ميدهد
يـكـي ز كـف بـراي تو قرار و تاب ميدهد
به عزّت خـدا قـسم،خدا جـواب ميـدهد
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
سيّد مهدي قوام (ره)
ايام فاطميه بود ، من در شميران پاي منبر سيد مهدي قوام (ره )ميـرفتم
بـه نقل از يكي از دوستان مرحوم قوام(ره)به مناسـبت ايّـام شـهادت بـي بـي زهرا(س) ده شب مراسم عزاداري بود، منبرش كه تمام شد، برگشت به مـن
گفت كه فلاني !
گفتم: بله، گفت: امشب حالش را داري بـا همـديگر بـرويم تفريح، البته يك تعبيري ميكرد كه خيلي مزاح بود، ميگفت :حـالش را داري امشب برويم با همديگر اَلواطي كنيم.
ميگويد: من اول تعجب كردم، گفتم آقا شوخي تان گرفته؟
گفت :نه، امشب ميخواهيم برويم الواطي، پـول منبـر را گرفتيم پولدار شديم، حالش را داري بيا تا برويم
گفتم : آقا اگر شما برويـد اَلواطي ؛ ما هم هستيم.
چون شما اگر الواطي هم بروي توي اَلواطي تـان خـدا
خوابيده، معصيت خدا نيست ثواب و حسنات است
گفت :پـس ماشـينت را روشن كن برويم، ماشين را روشن كرديم و نشست بغل دسـت مـا و گفـت :
راست برو ميدان بهارستان .
با هم آمديم ميدان بهارستان سابق، ديدم چند تا زن فاحشه گوشه و كنار ميدان ايستاده بودند - يكي جوان تر بود، سيد گفت: برو آن جوانتر را صـدا بزن بياد، ما رفتيم و ديديم دختر جواني است اشاره كردم بيا، خوب ماشـين هم داشتيم و فكر كرد ما هم اهل معصيت هـستيم و راه افتـاد آمـد دمِ در ماشين، همين كه خواست در را باز كند و بنشيند، سـيد شيـشه ماشـين را پائين داد و دسـت كـرد تـو جيـبش و پاكـت پـولش را در آورد و گفـت :
دخترم من ده شب براي مادرم زهرا (س) منبر رفتم، اين پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند، آدرسم را هم پشتش نوشـتم، ايـن پول را بگير برو خانه، تا تمام نشده از خانه بيرون نيا، پولت هم كه تمام شد، آدرس و تلفنم را هم نوشته ام بيا من پول بهت ميدهم، خرجي ات را ميدهم، شوهرت ميدهم، جهيزيه برايت تهيه ميكنم، تو جواني، دخترم حيـف اسـت دامنت را از الآن به معصيت آلوده كني .
هر سخن از دل برآيد لاجرم بـر دل نشيند
فرمود: من ديدم كه اين دختر منقلب شد، يك مرتبه قطرات اشك برصورتش نشست و پاكت پول را گرفت :
و گفت آقا به مادرتان زهرا(س) ديگر گناه نميكنم.
گناهان زبان صفحه 8
🍁🍁🍁
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همـه سالــه از پي حج سفر حجاز كردن
زمدينه تــا به كــعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از براي لبيك به گــفته بـاز كردن
شب جمعه ها نخفتن،به خداي راز گفـتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کرد
پي طاعت الهي به زمين جــبين نـهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز كردن
به خدا قسم كه هرگز ثمرش چنين نباشد
كه دل شكسته اي را به سرور شاد كردن
به خدا قسم كه كس را ثمر آنقدر نبخشد
كه به روي مستمندي در بسته باز كـردن
شیخ بهایی
🍁🍁🍁
چرا عشق و صفا در بين ما نيست
چرا در كــارها غير از ريا نيست
چرا سجاده هـا گسترده هر شب
اجابت در مناجات و دعـا نيـست
چرا بر چهره داري رنگ مــذهب
ولي در سينه ات بوي خدا نيست
چرا از مكتب ديـن پا كشيــدي
بدان راه تو جز راه خـطا نيـست
چرا بر تافــتي رو از خـداونــد
خدا هر گز ز كــار تو رضا نيست
چرا كار ي نكـــردي تا به امروز
قيامت فرصت چون و چرا نيست
چرا بيگانه هستي با تـهي دسـت
دلت با مستمندان آشـنا نيـست
حسين جان گوشه ي چشمي به ما كن
كه فردا تكيه گاهي جز شمانيست
شیدا نیشابوری
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
...