1874 ختم خوانی ( پندیات ۳ )
آن خـدايي كـه تـو را روز اَزل جان بخشيد
ريـشـه و آب و گِـلَت را گُـل ايمان بخشيد
مـي تـوانـسـت كند غيـر بـشر خـلق ولي
بر تو با دست كرَم،صورت انسان بخشيد
تـو همـان قَبضه ي خاكي كه خداونـد بر تو
چشم گريان،دل سوزان،لب خندان بخـشيد
داد فـرمان به ملك تا كه تو را سجده كـند
رتبـه ات بـر هـمه ي عـالم امكان بخشـيد
تـا بـه عـقل و خـرد و روشـني ات اَفـزايد
دوسـتـي عـلـي و دولـت قـرآن بـخشيد
بر حـَذر بـاش كـه يـكباره نـدزدد شيطان
گنـج هائـي را كـه به تو خالق منّان بخشيد
تا كـه رَه گـم نـكـني ذات خـداوند بر تو
چارده مشعل، پيوسته فروزان بخشيد
سازگار
.

.
به عالم هر کسی را پر شود پیمانه میمیرد
یکی در کوه و صحرا وان دگر درخانه میمیرد
یکی چون شمع عمری در پی روشنگری سوزد
یکی بهر فداکاری چنان پروانه میمیرد
یکی در ناز نعمت مرگ می گیرد گریبانش
یکی دور از وطن در گوشه ای بیگانه میمیرد
یکی عالم یکی جاهل یکی عارف یکی عامی
یکی صائم یکی قائم یکی فرزانه میمیرد
یکی چون مسلم و هانی شهید راه حق گردد
یکی بد نام همچون زاده مرجانه میمیرد
یکی گردد شهید جاودان چون زاده زهرا
یکی همچون یزید ظالم دیوانه میمیرد
خوشا آن کس که تسلیم ستمکاران نمی گردد
شرافتمند و عالی رتبه و مردانه می میرد
ژولیده نیشابوری
.

.
روزیکه چهره میکشم اندر حجاب قبر
فریاد میکشم ز شب پر التهاب قبر
اینجا مکان واقعی خوف و وحشت است
وای از شروع سخت حساب و کتاب قبر
من گریه می کنم که در آن شب مرا اگر
لکنت بگیردم به سوال و جواب قبر
مارا نه طاقتی است در این گودی لحد
صد الامان در روز عتاب و خطاب قبر
یارب علی و آل به بالین ما فرصت
در لحظه های سختی پر اضطراب قبر
ای کاش ضامنم بشود ثامن الحجج
در سختی غم لحد و در عذاب قبر
یک لحظه سر به خانه تاریک ما زند
تا روی ماه او بشود آفتاب قبر
.

.
جرعه ای از جام علم و معرفت را نوش کن
پند زیبای امیرالمومنین را گوش کن
گر که میخواهی خداوندت خریدارت شود
شعله های کبر و شهوت را به دل خاموش کن
این لباس ظاهری؛هرگز نمی آید به کار
جامه ای از جنس زهد و رنگ تقوا دوش کن
اهل ایمان را نما سرلوحه ی کردار خویش
تا توانی دوری از این مردم حق پوش کن
مشورت کن در تمام کارها با اهل فن
تکیه بر عقل و بر علم مردم باهوش کن
عطری از اخلاص را بر جسم و جان خود بزن
باش خوشبو و تمام خلق را مدهوش کن
گر شدی اهل ولایت؛مشکلی آمد اگر
تکیه بر مولا کن و با خنده باز آغوش کن
حسین کریمی نیا
.

.
هر دل که عاشق است به فکر مثال نیست
در راه عشق فرصت طرح سوال نیست
اینجا مِلاک آدمیّت معرفت بود
چیزی که میخرند در اینجا جمال نیست
در راه حلم و صبر و گذشت و وفا بکوش
جز این ره تکامل و راه کمال نیست
دیگر دعایمان به اجابت نمیرسد
وقتی حواسمان به حرام و حلال نیست
یک شب میان گریه بخوان کردگار خویش
بالله برای توبه همیشه مجال نیست
آری قسم به طیب و اشک رسول ترک
بر هیچ بنده راه سعادت محال نیست
این حب مال و ثروت دنیا به روز حشر
چیزی بجز مصیبت و غیر از وبال نیست
حسین کریمی نیا
.

.
کسی راعمرجاويدان نباشد
اجل راچاره و درمان نباشد
همه عالم اگر زان توباشد
اجل هم درپی جان توباشد
جهان باتو اگر امروز يار است
به فرداهای ديگر نيشِ مار است
بيايکدم به گورستان وبنگر
توياران را چه خاکی رفته برسر
پدر اينجا به زير خاک خفته
پسر هم اندر اينجا رخ نهفته
بسی مادر که ازجان بود بهتر
کنون خاکش بُود بالين و بستر
جوان ونوجوان اينجا به خاک است
هزاران سينه اينجا چاک چاک است
چه مردانی دراينجا زير خاک اند
چه عالی رتبه ها اينجا هلاک اند
چه گلهايی زباغ زندگانی
شده پرپردر اينجا ناگهانی
دلی اينجا نباشد بی غم ودرد
برون آيد ز هردل نالهٌ سرد
چه باشد عمرباد آسادويدن
سپس درخاک اينجا آرميدن
بود اين نقش وادی عبرت ای دوست
سرای آخرين و حکمت ای دوست
دراينجا آنکسی باشد سبکبار
که خلق از وِی نديده رنج و آزار
خدارا باقری بگذارو بگذر
که عمر آخرهمين و خاک بر سر
.

.
میرسد روزی که بی هم میشویم
یک به یک از جمع هم کم میشویم
میرسد روزی که ما در خاطرات
موجب خندیدن و غم میشویم
گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق
میرسد روزی که بی هم میشویم
.

.
مناسب دکلمه
همراه نی سر مزار
به آه سینه ی در این مزار گریه کنید
کنار قبر من بی قرار گریه کنید
تمام زندگی من شبیه پاییز است
بر این خزان بدون بهار گریه کنید
بر آنکه خسته از این بی وفایی دنیاست
به زخم خورده از این روزگار گریه کنید
به اشک حسرت این باغبان به گوشه باغ
ز داغ بلبل در لاله زار گریه کنید
امان از این غم دوری امان از این غربت
به ناله های شب انتظار گریه کنید
شب جدایی شمع و گل است و پروانه
از این جدایی و از هجر یار گریه کنید
هنوز هم جگر اهل گریه می سوزد
به اشک غصه در این شام تار گریه کنید
حسین کریمی نی
.

.
اشعار نی نوازی
بزن نی زن که غم داره دل من
فلک اتش زده بر حاصل من
بزن نی زن که هجر یار سخته
غم دوریش گشته قاتل من
بزن نی بر دل بی تابم امشب
که رفته از دوچشمان خوابم امشب
بزن نی با نوای غربت و غم
که غرق گریه با مهتابم امشب
بزن نی زن دلم در سوز وسازه
بزن نی زن که یارم خواب نازه
مدد کن ای خدا سامون بگیرم
همه میگن که الله چاره ساز ه
بزن نی آتش افتاده بجونم
سر قبر عزیزم می نشینم
به دریایی پر از غم خونه دارم
از این غم تا قیامت خوشه چینم
بزن نی با صدای ابر و بارون
بزن با سوز دل با چشم گریون
بزن نی تو شب سخت جدایی
که خون می بارم این شام غریبون
حسین کریمی نیا
.

.
آید امشب گر تورا وقت سفر آماده ایی
طی کنی اینک مسیر پر خطر آماده ایی
گر بیاید قابض الارواح و گوید زود باش
عمرت ای انسان دگر آمد به سر آماده ایی
این سفر را توشه ی بسیار خواهد لاجرم
بر عبور از راه سخت این گذر آماده ایی
روزگاری فرصت ماهم به پایان میرسد
روی شانه می برندت چون ز در آماده ایی
کاروان بر خیزد و آید صدای الرحیل
چون بگوش آید زمانی این خبر آماده ایی
آشیانی بر درخت پیر وخشکی ساختی
تا که بگشایی از این جا بال و پر آماده ایی
تار گیسوی سپیدی کرد اینگونه خطاب
بهر دل کندن زمال و سیم و زر آماده ایی
هر زبانی میچشد القصه طعم مرگ را
تا بنوشی جام مرگ ای محتضر، آماده ی؟
حسین کریمی نیا
.

.
ای بدنیا بسته دل، غافل ز عقبائی چرا؟
آب بگذشت از سرت،سرگرم دنیائی چرا؟
شیشه ی عمر تو را،سنگ اَجل خواهد شکست
در سراب زندگی،غرق تمنّائی چرا؟
مَستی امروز تو،روزی به پایان می رسد
بی خبر از حال هشیاریِ فردائی چرا؟
تا نگردی سر نگون با سر،درون چاه فقر
پیش پای خویش را اوّل نمی پائی چرا؟
آنچه می بینی در این عالم،خیالی بیش نیست
ای ز عُقبی بی خبر،مَحو تماشائی چرا؟
نعمت حق می خوری ،کفران نعمت می کنی
این قدر مغرورو خود خواه و تن آسائی چرا؟
شاعر(ژولیده)می گوید دو صد باردگر
آب بگذشت از سرت،سر گرم دنیائی چرا؟
(ژولیده نیشابوری)
.

.
بنال ای دل که دنيارا بقا نيست
به جز خون جگر دراين سرا نيست
مجو آسايش از اين دارِ فانی
که آسايش در اين دارفنا نيست
به دنيا دل مبند ای مرددانا
که دنيا رابه جز جور وجفا نيست
مکن چون و چرا درکارِ عالم
به کارِ اين جهان چون وچرانيست
نما توبه دراين دنيا.که ديگر
درآن دنيا ندامت را بهانيست
به فردای قيامت شک ندارم
به جز مِهرعلی مشکل گشا نيست
ندارد (جعفری) غم روزِ محشر
کسی که دلبرش چون مرتضی نیست
.

.
تابع نفسیم و از رحمت گریزانیم ما
پای تا سر از تغافل غرق عصیانیم ما
سفره رنگین است و ما بی بهره از نعمات آن
بی خبر از حرمت نان و نمکدانیم ما
نعمت حق می خوریم و کفر نعمت میکنیم
باز از حق طالب لطف فراوانیم ما
گرگ را بد نام از درنده خویی کرده ایم
این عجب بین باز می گوییم انسانیم ما
زندگی خود بهر ما یک دفتر دانایی است
گرچه می خوانیم آن را باز نادانیم ما
با وجود آنکه مست خواب ناز غفلتیم
ای خدا از کرده های خود پشیمانیم ما
زاد راهی نیست ما را جز ولای مرتضی
با تولای علی از اهل غفرانیم ما
گفته پیغمبر که قرآن نیست از عترت جدا
دوست دار عترت و خواهان قرآنیم ما
(ژولیده نیشابوری)
.

.
ای دل در این زمانه رسم وفا نباشد
این عالم فنا را هرگز وفا نباشد
چون کودکان به بازی مشغول کار دنیا
جز جمع ملک و مالت فکری ترا نباشد
گیرم که خون خلق را برجای آب نوشی
آخر ترا فرار از عدل خدا نباشد
گیرم که چون سکندر عالم کنی مُسخّر
جز یک کفن ز دنیا قسمت ترا نباشد
زین قافله یکایک رفتند بسوی منزل
کس قادر گریز از حکم قضا نباشد
صد سال اگر بمانی دراین سرای فانی
از چنگ مرگ بالله کس را رها نباشد
این جمله را بباید با آب زر نوشتن
جانا به فکر خود باش کس فکر ما نباشد
برخیز بار خود بند ؛ آماده سفر باش
پیک اجل چو آید چون و چرا نباشد
.

.
بیا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در كوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب كنار نور یك شمع
به فكر پیچك همسایه باشیم
بیا در یك شب آرام و مهتاب
كمی هم صحبت یك یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شكستیم
بیا یك بار با احساس باشیم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشك پاك و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم
بیا در این فضای پر غم و درد
بدنبال دل غمگین بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
كه تا حالا در این دنیا چه كردیم
.

.
می دویم و به سوی کام لحد رهسپریم
مرگ چون سایه به دنبال سر و بی خبریم
هست خود را همه مهریّه به دنیا دادیم
عجبا باورمان نیست که ما رهگذریم
دل نبندیم به این عالم فانی، یاران!
ما که آخر به سوی دار بقا رهسپریم
بهرة ما همه از ثروت ما یک کفن است
مالی انفاق نکردیم که با خود ببریم
درس ناخوانده بسی دعوی دانش کردیم
گوییا باورمان گشته که پیغامبریم
پای در سلسلة دیوِ هوا و هوس است
با وجودی که ز جنّ و ملک و حور، سریم
بدی از نامة اعمال نشستیم و عجیب
اینکه پنداشته از خلق جهان، خوب تریم
گوش داریم ولی ناشنواییم بسی
چشم داریم، خدا رحم کند، بی بصریم
گرچه از خویش هم، از کثرت عصیان، خجلیم
روز محشر به تولّای علی مفتخریم
“میثم”! آن روز که پروندة ما را نگرند
ما به رخسار حسین بن علی می نگریم
.

.
ای اسیر نفس سرکش، سرکشی با ما چرا؟
آنچه داری ما به تو دادیم،این حاشا چرا؟
دست دادیمت که گیری،زیر دستان راتو دست
آستین بر ضدّ آنان، می زنی بالا چرا؟
چشم دادیمت که پوشی دیده،از نامحرمان
دیده بانی درپی ناموس، شهوتزا چرا؟
پای دادیمت که باشی،درصراط مستقیم
می نهی بیرون ازحدّ گلیمت پا چرا؟
گوش دادیمت که غیر از حق،کلامی نشنوی
می سپاری گوش دل برحرف بی معنا، چرا؟
کودکی طیّ شد،جوانی رفت پیری سر رسید
غافلی از گیر و دار روز واویلا چرا؟
می زنی دَم از حسین ومی روی راه خطا
می کنی شرمنده خود را در بر زهرا، چرا؟
.

.
بهار عمر می گردد خزان آهسته آهسته
به مقصد می رسد این کاروان آهسته آهسته
مخور هرگز فریب زرق و برق مال دنیا را
که مهمان کش بود این میزبان آهسته آهسته
از این بالا نشینی ها مشو غره که چرخ روزگار
کشد از زیر پایت نردبان آهسته آهسته
توانایی و برنایی نمی ماند برای هیچ فردی
شود پیر عاقبت هر نوجوان آهسته آهسته
ز دست آه مظلومان بترس ای صاحب قدرت
رسد این ناله ها بر آسمان آهسته آهسته
من ژولیده می گویم به نص آیه ی قرآن
بهار عمر می گردد خزان آهسته آهسته
ژولیده
.

.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
قیصر امین پور
.

.
تو ای انسان بگو فکر قیامت میکنی یانه ؟
ز خوی پست حیوانی برائت میکنی یانه ؟
برای ترک از عصیان شجاعت لازم است ایدوست
برای کسب توبه تو شجاعت میکنی یانه ؟
بلی امر خداوندی به مؤمن امر انفاق است
بگواز مردم مظلوم. حمایت میکنی یانه؟
تو بارها دیگران را سرزنش کردی ز کار زشت
بگو یک بار نفس خویش ملامت میکنی یا نه ؟
بدان فردای محشر از تو می پرسند ز حقّ الناس
بگو از خود تو احساس رضایت میکنی یانه ؟
حاج قاسم جناتیان قادیکلایی
.

.
ساعتی ای دل بیا در کار خود اندیشه کن
بگذر از ما و منی ؛ با حق رفاقت پیشه کن
تا شوی آگه تو از بی مهری دنیای پست
عمر خود را لحظه ای تشبیه سنگ و شیشه کن
دل بر این زیبا عروس حجله ی هستی مبند
چون علی او را رها کن راه حق را پیشه کن
ساربان مرگ است و دارد کاروان عزم رحیل
تا توانی خدمت خلق خدا را پیشه کن
ژولیده
.

.
گهی مستی گهی هشیاری ای دل
گهی خوابی گهی بیداری ای دل
گهی عبد هوا،گه بنده ی هو
گهی نوری و گاهی ناری ای دل
تو میباید مسیح روح باشی
چه رخ داده که خود بیماری ای دل
مکش اینقدر ناز این و آن را
خدا را،تو خدا را داری ای دل
چرا دادی ز کف دامان گل را
چرا با آن عزیزی خواری ای دل
چرا باطل به کامت گشته شیرین
چرا از حرف حق بیزاری ای دل
حسینی شو که از این دام غفلت
وجود خویش بیرون آری ای دل
.

.
لب تشنه ي محبت دريــا نمي پسندد
مجنون حُسن دلدار ليلا نمي پسندد
بر كفش وصله دار مولاعـلي نوشته
اين مُلك بي بها را مولا نمي پسندد
در بين اهل دنيا مؤمن هميشه تنهاست
مردان آخـرت را دنـيا نمي پسـندد
بانگ اذان شنيدن بر بي نماز سخت است
بي بند و بار هرگز تقوي نمـي پسندد
دل بر عـلي سپردن ؛ بار گنــاه بردن
اين شيوه را خداوند از ما نـمي پسندد
اي بانوي مسلمان اندام خود بپـوشان
گر بد حجاب باشي زهرا نمي پسندد
محو جمال مولا ؛ با حور کِی نشيند
مست سبوي كوثر صهبا نمي پـسندد
گر صد هزار بارش؛دست و زبان ببرّند
(ميثم ) به غير مولا ،مولا نمي پسندد
.

.
یک لحظه نخور «حسرت» آن را که نداری
راضی به همین چند قلم «مال» خودت باش
دنبال «کسی» باش که دنبال «تو» باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال «خودت» باش
«پرواز» قشنگ است ولی «بی غم و منت»
«منت» نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صدسال اگر «زنده» بمانی گذرانی
پس «شاکر» هر لحظه و هر سال «خودت» باش
.

.
ندای الرحیل
تا به دنیا پایبندی مرد عقبی نیستی
تا اسیر نفس دونی اهل تقوا نیستی
تا اساس عیش و آسایش فراهم باشدت
با خبر از مردم افتاده از پا نیستی
تا به کی اصلاح خود را وعده بر فردا دهی
این چنین اندیشه کن با خود که فردا نیستی
نقد نیروی جوانی رایگان از کف مده
یادکن ایام پیری را که برنا نیستی
تا توان داری به کار خویش تدبیری بکن
می رسد روزی که بر کاری توانا نیستی
انتهای کوی پیری نیست جز بن بست مرگ
عالمی در این مسیرند و تو تنها نیستی
فرصتی تا هست اسباب سفر آماده کن
کاندر آن عالم دگر مانند دنیا نیستی
گر تو را ناگه ندای الرحیل آید به گوش
لب به دندان می گزی زیرا مهیا نیستی
.

.
توکل برخدایت کن کفایت میکندحتما
اگر خالص شوی با او صدایت میکند حتما
اگر بیهوده رنجیدی از این دنیای بی رحمی
به درگاهش قناعت کن عنایت میکند حتما
خطا گر میروی گاهی به خلوت توبه کن با او
گناهت ساده میبخشد رهایت میکند حتما
به لطفش شک نکن اگر دنیا حقیرت کرد
تو رسم بندگی آموز حمایت میکندحتما
اگر غمگین اگر شادی خدایی را پرستش کن
که هردم بهترینها را عطایت میکندحتما
.

.
دوسـت دارم در مـسير عـترت طـاها بمـيـرم
جـان بـكـف در مـحضر پيغمـبر و زهرا بميرم
دوست دارم لحظه اي چشمم بيفتد بر جـمالش
در حـضور مـرتـضي آن رهـبر و مـولا بـميرم
دوسـت دارم جـان دهم آن جان عالم را ببينم
دسـت شسـته از دو عالم گوشه اي تنها بميرم
دوسـت دارم تـا ببوسم چـشم آن ناز آفرين را
چـشـم بـستـه در كـنار آن شـه والا بـمـيرم
دوسـت دارم پـا گـذارد در كـنــار بـستر من
همـچو قـطره،قـطره قـطره بـر لب دريا بميرم
دوسـت دارم كـه حسين پرونده ام امضا نمـايد
دسـت خـطش را نـهم بـر سينه با امضا بمـيرم
.

.
شنیدم هر که با حق آشنا باشد نمی میرد
منزّه از همه جرم خطا باشد نمی میرد
بکوش ایدل که یزدان را،رضا سازی ز افعالت
که حق را هر که در عالم رضا سازد نمی میرد
صحیح است اینکه می میرند افراد جهان اما
ز هر کس نام نیکوئی بجا ماند نمی میرد
سعادتمند باشد هر که دست بینوا گیرد
توانائی،که در فکر بینوا باشد نمی میرد
چه باعث شد که گشتی غافل از امر خدای خود
که هر کس روز و شب یاد خدا باشد نمی میرد
دوای درد بی درمان خود از خسرو دین جو
مریضی که در این دار الشفا باشد نمی میرد
عزاداری شاه تشنگان،دارد سر افرازی
که هر کس چشم تر بر این عزا دارد،نمی میرد
(ژولیده)
.

.
اي آنـكه گـذر مـي كني از قبر من زار
پـيغام مـرا بر ، بـسوي مردم هوشـيار
بر گو به عزيزان كه در اين خانه ي وحشت
آزاد طـلبها هـمـه هـستـند گـرفتـار
از مـال جـهان يـك كفني بود كه پوسيد
عـريـان بـه دل خـاك، تنم مانده گرفتار
از مـرگ و شـب اول قـبرم چه بگـويم
كـآسـان نـبود گـفتگوي عالـم اسرار
دنيا همه اش خاطره و خواب و خيال است
ايـن يـار فـريبنده به كس نيست وفادار
ايـنجا عـمل خيـر بـكار آيـد و اخلاص
هر كس عمل خير در او نيست ، بود خوار
سـرمـايه ي اَرزنـده بـود ، بنـدگي حق
آن هـم بـه تـولّاي عـلي ، حيـدر كرّار
پرونده ي هر كس كه امضاي علي نيسـت
روحش به عذاب است و مكانش بِــدل نار
با حـُب علـي زنده دل ؛ كرب و بلائيســت
صد شكر كه شد خير چنين عاقبـــت كار
.

.
بیا شهر غریبان را نظر کن
کنار قبر این یاران گذر کن
عزیزان را ببین در خانه ای تنگ
میان کوهی از خشت و گِل و سنگ
چه شهری که سخن از ما ومن نیست
نشان از باغ و گلهای چمن نیست
غنی اَر پا نهد اینجا فقیر است
امیر اَر رو کند اینجا اسیر است
ز سردار و ز لشکرها خبر نیست
ز تاج و تخت شاهان یک اثر نیست
عجب شهری سخن از سیم و زر نیست
به جز از پاکی پاکان،خبر نیست
(موسوی قهار)
.

.
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه محبت اوست
حافظ
.

.
یک روز که پیغمبردر گرمی تابستان
همراه علی میرفت در سایه نخلستان
دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمدبر دامن پیغمبر
بوسید عبایش را دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد
پیغمبر از او پرسید آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست هرچندکه میدانم
زنبور جوابش داد چون نام تو می گویم
گل می کند از نامت صد غنچه به کندویم
تا نام تو را هر شب چون گل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم درسینه عسل دارم
از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این
.

.
دوش در عـالـم رؤيـا به بـهشتم بــردنـد
و انـدر آنـجـاي ، بـدست ملكي بسـپردند
دست من دست ملك بود و روان گـرديدم
راهـي از بـهـر تـمـاشاي جـنان گـرديدم
چه بهشتي، همه جا هاله اي از نور و سـرور
شـاخـي از گـل زده بودند به هر راه عبـور
انبـيـا در وسـط نـور ، گـذر ميـكـردنـد
مي گـذشـتـنـد و به ما نيز نظر ميـكردند
همـه ي بـاغ جـنـان ، مـظهر زيبائي بود
ملـكم داد نـشان ، آنـچـه تــماشائي بود
ملـكم گـفت ،كه هر جا طلبي خانه بجــوي
تــو پرسـتوي بهشتي،به جنان لانه بجـوي
تا به من از ملك،اينگونه سخن گشت خطاب
همه ي باغ جنـان بر سر من گشت خــراب
گفتم او را ، كه منم تشنه ميِ ناب كجاســت؟
هـمه اَرزانـي تو ، خـانه ي ارباب كجاست؟
بي حسينم همه روزم ، به جنان شــب باشد
بـبـر آنـجـا كـه علـي اكبر و زينب باشد
يـا بـه دوزخ بـبريـدم ، كه بـسوزد بدنم
يـا نـشـانـم بدهيـد ، آن صنم بي كفنم
.

.
بنال ای دل که دنيارا بقا نيست
به جز خون جگر دراين سرا نيست
مجو آسايش از اين دارِ فانی
که آسايش در اين دارفنا نيست
به دنيا دل مبند ای مرد دانا
که دنيا رابه جز جور وجفا نيست
مکن چون وچرا درکارِعالم
به کارِ اين جهان چون وچرا نيست
نما توبه دراين دنيا که ديگر
درآن دنيا ندامت را بهانيست
خدا راضی بُود ازهرکه کارش
به جز خشنودیِ خلقِ خدا نيست
به فردای قيامت شک ندارم
به جز مِهرعلی.مشکل گشا نيست
.

.
لحظه اي خــود را بيا از خـويشتن بيگانه كن
ديــدني هـا را فــداي ديـدن جــانانه كن
تا به كـي مِي از سبــوي غير مي نـوشي بيا
از سَبـوي رحمـت حــق باده در پيـمانه كن
گنج در ويـرانه پنهــان است بـايد رنج كرد
گنج بي رنج ار كه خواهي خويش را ويرانه كن
تا نگردد از پريشــاني پريشـــان خـاطرت
هر كجا ديــدي پـريشان گيسواني شانه كن
هر كجا ديــد كه عقل تو حريف نفس نيست
عقل را بگــذار و خود را در جهان ديوانه كن
همچو شمعي فيض بخش ديگران باش و بسوز
در مقام جانفشاني خــويـش را پــروانه كن
بهر تاريكي گور خــويش شـــمعي بر فروز
فـكر فردا و حســـاب خـالق جــانانه كن
در مقام خاكسـاري همچنان خورشـيد باش
خدمت خلق خــدا با همتّي مــــردانه كن
پند عـبرت مي دهد(ژوليده) با پـندش تو را
تا نگــرديدي اســـير دام تــرك دانه كن
ژولیده نیشابوری
.

.
چرا عشق و صفا در بين ما نيست
چرا در كــارها غير از ريا نيست
چرا سجاده هـا گسترده هر شب
اجابت در مناجات و دعـا نيـست
چرا بر چهره داري رنگ مــذهب
ولي در سينه ات بوي خدا نيست
چرا از مكتب ديـن پا كشيــدی
بدان راه تو جز راه خـطا نيـست
چرا بر تافــتي رو از خـداونــد
خدا هر گز ز كــار تو رضا نيست
چرا كار ي نكـــردي تا به امروز
قيامت فرصت چون و چرا نيست
چرا بيگانه هستي با تـهي دسـت
دلت با مستمندان آشـنا نيـست
حسين جان گوشه ي چشمي به ما كن
كه فردا تكيه گاهي جز شمانيست
شیدا نیشابوری
.

.
برادر تو مسلمانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
همانا اهل قرآنی، چرا قرآن نمی خوانی؟
خدا “یا ایّها الانسان” خطابت کرده در قرآن
عزیز من! تو انسانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
هر آنکو بندة حق شد، به قرآن انس می گیرد
تو عبد حیّ سبحانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
بود هر صفحة قرآن، هزاران سفرة رحمت
سر این سفره مهمانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
هر آنکس نیست با قرآن، ندارد بهره از ایمان
تو اهل دین و ایمانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
برای صید تو شیطان، هزاران دام گسترده
چرا در دام شیطانی؟ چرا قرآن نمی خوانی؟
گلستان همیشه سبز توحید است، این قرآن
تو مرغ این گلستانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
همه ایران تن است و جان شیرینش بود، قرآن
تو خود فرزند ایرانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
خدا داند که این قرآن کند آخر سرافرازت
چرا سر در گریبانی؟ چرا قرآن نمی خوانی؟
دو ثقل اکبر حقّند این قرآن و این عترت
تو که این نکته می دانی، چرا قرآن نمی خوانی؟
بود حبل المتین قرآن و چنگ مسلمین بر آن
تو هم “میثم” مسلمانی؟ چرا قرآن نمی خوانی؟
.

.
در این دار فنا هر کس قدم بنهاد،می میرد
بجز خالق تمام خلقِ این بنیاد،می میرد
بود دنیا عروس دلربائی کاندر آغوشش
به هر ساعت هزاران نازنین داماد،می میرد
در این دنیای فانی،هیچ زنده نمی ماند
اگر چه روح می ماند ولی اَجساد می میرد
یکی را زندگانی تلخ باش،بد تر از مردن
یکی با عشق شیرین،همچنان فرهاد می میرد
یکی با حیله و تزویر عمرش می شود پایان
یکی در مکتب ارشاد چون مقداد می میرد
یکی چون میثم تمار زیب دار می گردد
یکی همچون اباذر،در ره ارشاد می میرد
به حکم آیه ی قرآن، کلُّ مَن عَلَیها فان
گدا و شاه و بنده و آزاد می میرد
(ژولیده)
.

.