.



.

.



.
یادش بخیر گرمی دستان مادرم

دلتنگ مادرم شده‌ام جان مادرم

.

وقتی که از زمین و زمان خسته می‌شدیم

سر می‌گذاشتیم به دامان مادرم

.

یادش بخیر شانه به موهام می‌کشید

قربان گیسوان پریشان مادرم

.

کو شانه‌ای که سر بگذارم به روی آن

داغش به دل نشسته و گریان مادرم

.

هرگز قسم به جان عزیزش نخورده ام

دلتنگ مادرم شده‌ام جان مادرم

.

شنیدن سبک

.



.

تو تا مرا به جهان پـروريـدي اي مـــادر
چه رنجها كه به پايـم كشيـدي اي مـادر
.
توئي فرشته ي رحمت كه از ســر رحمت
مرا به شيره يِ جـان پروريدي ، اي مادر
.
بغير خون جگر خـوردن و جـفا ديـدن
ز زنـدگـانيِ دنـيا چـه ديدي ، اي مادر
.
كسي كه شد سبب پيري تو مـن بـودم
كه مـن جوان شدم و تو خميدي ، اي مادر
.
چگونه شُـكر تو گويم كه خوش بدامانت
مرا بـه عشـق علـي پـروريدي اي مادر
.
چه شد كه با هـمـه مهـربانـي و اُلـفت
ز آشيانه بـه نـاگـه پـريـدي اي مـادر
.
نبود آرزويت غـير جــان فــدا كـردن
كنون به آرزوي خـود رسيـدي اي مادر

.

♦°°°♦



.

ای دریغا مهـربـانان می روند

مهربانان سوی جـانان می روند

.

حیف دارند می رونـد از بین ما

مـادران بـا مـرام و بـا صفا

.

خانه ای که مادر ازآن رفته است

زنـدگی انگـار در آن مُـرده است

.

من چه گویم از وفای مادران

از دل پـر از صفـای مـادران

.

بچه ها کـه داغ مـادر دیده اند

سر بـه روی زانـوی غم می نهند

.



.
مادر اي والاتـرين رويا ي عـشق
مادر اي دلوا پـس فرداي عشق
.
مادر اي غمخـوار بي همتا ي من
اوليــن و آخرين معناي عشق
.
زندگي بي تو سـراسر محنت است
زير پـاي توسـت تنها جاي عشق
.
مادر اي چــشم و چـراغ زندگي
قلب رنجور تو شـد درياي زندگي
.
تكيه گا ه خستـگي هـايم توئي
مادر اي تنها ترين ماواي عشق
.
يا د تــو آرام ميســازد مرا
از تو آهنـگي گرفته ناي عـشق
.
صـــوت لالائي تو اعجاز كـرد
مــادر اي پيغمبر زيباي عشق
.
ما ه من پشت و پـنا ه من تـوئي
جان من اي گوهر يكتا ي عـشق
.
اي ا نيس لحظه هـاي بي كـسي
در دلم برپا شده غوغاي عشق
.
تشنـه آغـــوش گــرم تومنم
من كه مجنونم توئي ليلاي عشق

.

♦°°°♦



.
.
یادش بخیراون روزا که، مادر خوبی داشتیم
تا غم به دلها می اومد، سر روی پاش میزاشتیم
.
یادش بخیر اون روز که اسم ما رو صدا می‌کرد
دستشو بالا می آورد برای ما دعا می کرد
.
یادش بخیر اون روزا که، کنار سفرمون بود
موی سپیدش به خدا ،برکت خونمون بود
.
حالا دیگه او رفته و ؛ ما تاج سر نداریم
با گریه میگم به همه ؛ دیگه مادر نداریم
.
رفته دیگه به زیر خاک، تموم تکیه گاه من
رفته ز دنیا مادرم ؛ نور دل و پناه من
.
چهل روزه که رفتی و ،خونه خرابه روسرم
نوحه ی این روزام شده وای مادرم وای مادرم
.
♦°°°♦



.
.
تو شــعر نابِ كتابِ زمـــانه اي مادر
تو بهترين سخنِ جـــاودانـه اي مادر
.
بهار بي تو غم انگيــز تر از پاييز است
كه نخل سبز صفا را جـــوانه اي مادر
.
غروب عمرِ تو باشد طلوع حسرت و غم
كه شور و شادي ما را بهـــانه اي مادر
.
به دشت خاطره هايم تو بـاز كن آغوش
كه مرغ روح مرا آشيــانه اي مــادر
.
كسي كه اُف بر تو بگويد،بسوزدش هستي
كِشد گر آتش قَهــرت زبـانه اي مادر
.
دريغ و درد كه داغ تــو نقره داغم كرد
كه همچو اشك ز چشـمم روانه اي مادر
.
♦°°°♦



.
.
به سبک دشتی

.
سلام ای خفته در خاک جدایی
عزیز جان من مادر کجایی
.
سلام ای شاهکار آفرینش
سلام ای مادر ای نور خدایی
.
چه شبهایی که بر بالینم ای یار
نخوابیدی و کردی لای لایی
.
کجایی مادر غم پرور من
چرا از تونمی آید صدایی
.
قرار جان ما برگرد مادر
ندارد خانه بی رویت صفایی
.
دلم بیمار عشق روی ماهت
نمی‌خواهم به جز رویت دوایی
.
سه چند روز است مادر رفته ای تو
فغان و ناله از این بینوایی

.

♦°°°♦



.
.
قسـم بر مـهر بـي پـايـان مادر
مـحـبّـت ريـزد از چشمان مادر
.
ز جـنّـت كـم بگو زيرا كه جنّت
نـباشـد بـهتر از دامـــان مادر
.
در آن ساعت كه جانم بر لب آيد
كـنـم جـان را فـداي جان مادر
.
بـــغـيـر از اين ندارم آرزوئـي
كــه بـينـم صورت خندان مادر
.
گـوارا تــر ز آب زنــدگانيست
كــه نوشيدم من از پستان مادر
.
دريـغـا قــدرت ايـن را نـدارم
ببوسم از لب و دستان مـادر مادر
.

♦°°°♦



.

.
بیا بشنو زمن پندی برادر
زجان ودل نما خدمت به مادر
.
به مادر کن محبت تا توانی
که بهر تو فدا کرده جوانی
.
بزن بوسه برویش نور دیده
که بهرت رنج بسیاری کشیده
.
ببوس هردم تو پایش ازمحبت
که ریزد از سر و رویش نجابت
.
مگر نشنیده ای احمد چه گفته
بهشت در زیــــر پای او نهفته
.
اگر عطسه زدی او جسته از جا
نخوابیده به تاریکیِ شبها
.
برای اینکه تو، راحت بخوابی
به آرامـــــــیّ وبا ،لذَّت بخوابی
.
زخنده های تو خندیده مادر
ز رنجشهای تـورنجیده مادر
.
زآرامی تــــــــــو آرام گشته
ز ناکامی تــــــو ناکام گشته
.
اگر کاشانه ات دارد صفایی
‌به نزدخلق اگر دارید بهایی
.
زرفتاروگذشت مادرو توست
کلید باب جنت مادر توست
.
اگر اجرا کنی دستور مادر
بهشتت میبرد خلاق داور
.
نما دلجویی اش دائم (غلاما)
بشو خاک رهش دائم (غلاما)
.
شاعر
غلامرضانوترکی همدانی
.
♦°°°♦



.
.
كـسي که ناز مرا مـي كشـيد مادر بود
كـسي كه حـرف مرا مي شنيد مـادر بود
.
كسي كـه گـنج به دستـم سپرد بود پدر
كسـي كـه رنـج به پايم كشـيد مادر بود
.
كسي كه شيره ي جان مي مكيد من بودم
كسـي كـه روح به تـن مي دميد مادر بود
.
كسي كه در دل شب از صداي گريه ي من
سِـپَنـد وار زِ جـا مي پريـد مـادر بــود
.
كـســي كه دور اگر مي شـدم ز دامانش
برهـنـه پاي ز پِيـَم مي دويد مادر بود
.
كسـي كــه در غـم و انـدوه و پريشاني
بـه دردهـاي دلـم مـي رسـيد مادر بود
.
كـسي كـه از هـمـه دنيا و آرزوهـايش
بـراي خـاطـر مــن دل بريـد مادر بود
.
كنــار بـسـتر بـيـماريـم ، پـرسـتاري
كــه تـا بـه صـبح نمي آرميد مـادر بود
.
♦°°°♦



.
.

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است
هرچه دارند این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی راکه قرآن می کند توصیف آن
صاحب قرآن بگفتا زیرپای مادر است

آسمان زندگی شد روشن از نور پدر
گلشن هستی مصفاازصفای مادر است

قوت شیر از شیرۀ جان می خوراند طفل را
وین شگفت آید که خون دل غذای مادر است

گرمی آغوش مهرش را ندارد آفتاب
مهر بانتر دیگر از مادر خدای مادر است

از دم روح القدس عیسی پدیدآمد اگر
باز هم پرورده در ظل همای مادراست

اوج گیرد قدر فرزند از دعای خیر او
چون دم عیسی بن مریم در دعای مادراست

قدر وجاهی راکه دراسلام دارا شد اویس
از کمال طاعت وخدمت برای مادراست

امر او را داد رجحان بر ملاقات نبی
چون رضای مصطفی هم در رضای مادر است

بسکه محبوب است مادر داشتن بر هر کسی
مصطفی را دخترش زهرا به جای مادراست

من که از مهر علی جان ودلم دارد صفا
این صفای باطن من از صفای مادراست

طبع والایم که منت بر نمی دارد زکس
شرمگین از رحمت بی منتهای مادراست

بهترین منظر به چشم ودل مرا سیمای اوست
خوشترین آواز در گوشم صدای مادر است

با تضرع چهره بر پایش (موید)سود وگفت:
آبروی اهل دل از خاک پای مادراست

.

سید رضا موید
♦°°°♦



.

.

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

.

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

.

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه دربر داشتن

.

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

.

شامگه ، چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن

.

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

.

حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

.

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملکهستی را مسخر داشتن

.

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه مادر داشتن

.

فریدون مشیری

♦°°°♦



.
.
تـرك مـن و وصل رخ دلبـر شدني نيست
اين كار مـحال اسـت و مُيَسر شدني نيست
.
گر جـان مـن غمـزده بـيرون شـود از تن
از خـانـه ي دل مـهر علي دَر شدني نيست
.
هـــر طــفــل يتـيمي نشود ناجي مردم
هر كس كه امين گشت پيمبر شدني نيست
.
هـر فَــرد مــسـلمان نـشود ثاني سلمان
هر شخص علي دوست اَباذر شـدني نيست
.
هـر ســر كــه شـود زيبِ سرِ دار به عالم
بـا مــيثـم تَـمّـار بـرابـر شدني نـيست
.
هـر شـيشـه نگردد به جهان لُؤلُؤ و مرجان
هر سنگ درخشنده كه گوهر شدني نيست
.
جـايـي كــه بـرادر بـه بـرادر نكند رحم
بـيـگـانه بـراي تــو بـرادر شدني نيست
.
يـك عـمـر اگـر دايـه به ما و تو دهد شير
غافل مشو اي دوست كه مادر شدني نيست
.

♦°°°♦



.
.
تــوئـي زيـبـا رخ فـرزانه مادر
تــوئـي روشـنگر هر خانه مادر
.
تــوئي سر حلقه ي بزم محبت
صــفا و گـرمـي هـر خـانه مادر
.
درون سـينـه ام تـا روز مـحشر
نـمـوده عـشق پاكت لانـه مادر
.
بـه ايـثار تـو عالم مات و حيران
فـدا جـان مي كني مـردانه مادر
.
نشـانـدي گــه مرا بر روي دامن
زدي بـر تـار مـويم شـانه مـادر
.
به لاي لاي تـو ميخوابـيدم هر شب
در آغوشت عجب طفلانه مادر

.

فرهاد فکری

♦°°°♦



.
.
فلـك از كـف ربـودي مادر من
شرار غــم زدي بـر پيكــر من
.
گلم را اي فــلك بردي ز دستم
به هجران تــو اي مادر نشستم
.
خدايا مـــادرخـوبم كجا رفت
خدايا يـار محــبوبـم چرا رفت
.
عـزيز جـان مـــن مادر كجائي
چرا كـردي ز مـــا مادر جدائي
.
مرا با شـيره ي جــان پروريدي
برايم رنج و زحــمـتها كشيدي
.
الا اي گـل كـــه در زير زميني
يقين دارم بـه زهــرا هم نشيني
.
بهشت آرزوهايم بخــاك است
دلم از هجر رويش چاك چاك است
.
صفاي خـانـه و كــاشانه مادر
گـل يكـدانه ي گلـخانـه مادر
.
خـداوندا گل كاشـانه ام نيست
خداونـدا چراغ خانه ام نيست
.
♦°°°♦



.
.
روح و روان عــالم از روح روان مــادر است
جان جهان و جان من بسته به جان مادر است
.
تيـغ مـكش به روي او پـاس ادب نگـاهدار
نالة صبـح و آه شـب تير و كمان مـادر است
.
خواهي اگر روي بهشت بوسه بـزن به پاي او
چشمة پاك سلسبيل اشـك روان مادر است
.
باغ و بهار عـمر او وقـف تـو گشته اي جوان
طعنه مزن به پيري اش فصل خزان مادر است
.
غَرِّه مشــو به شــهرتت داده خداي قدرتت
نام و نشــان هـر كـــس از نام نشان مادر
.
ناز تو او كشيده است گــر گله مي كند مرنج
بِه ز هـزار مـرهمـي زخــم زبان مادر است
.
♦°°°♦



.

.
سبک: دشتی
.
مرومادر مرو ای نازنینم
به سوگت با دل خونین نشینم
.
نمیکردم گمان روزی عزیزم
رسد روزی که داغت را ببینم
.

ببین میخونم از قلبی پر از درد
امان از دست این دنیای نامرد
.
صفاتو بردی از خونه عزیزم
بیا بازم به سوی خونه برگرد
.

دلم تنگ ودلم تنگ و دلم خون
چشام از گریه امشب نیل وجیحون
.
تورفتی ودرون خاک خفتی
واسه ما مونده امشب چشم گریون

.
♦°°°♦



.

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست!

هر سنگ و گلی گوهر ناياب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نيست!

بر مرده دلان پند مده خويش نيازار
زيرا که ابوجهل مسلمان شدنی نيست!

خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خنديدن جلاد ز شيرين سخنی نيست!

جایی که برادر به برادر نکند رحم
بيگانه برای تو برادر شدنی نيست!

صد بار اگر دايه به طفل تو دهد شير
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نيست!

.

♦°°°♦



.
.
آبروی اهل دل از خاک پای مادر است
هر چه دارند این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن
صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است

آسمان زندگی شد روشن از نور پدر
گلشن هستی مصفا از صفای مادر است

قوت شیر از شیره جان می خوراند طفل را
وین شگفت آید که خون دل غذای مادر است

گرمی آغوش مهرش را ندارد آفتاب
مهربان تر دیگر از مادر خدای مادر است

از دم روح القدس عیسی پدید آمد اگر
باز هم پرورده در ظلّ همای مادر است

اوج گیرد قدر فرزند از دعای خیر او
چون دم عیسی بن مریم در دعای مادر است

قدر و جاهی را که در اسلام دارا شد اُویس
از کمال طاعت و خدمت برای مادر است

بسکه محبوب است مادر داشتن بر هر کسی
مصطفی را دخترش زهرا، به جای مادر است

من که از مهر علی جان و دلم دارد صفا
این صفای باطن من از صفای مادر است

طبع والایم که منت بر نمی دارد ز کس
شرمگین از رحمت بی منتهای مادر است

بهترین منظر به چشم و دل مرا سیمای اوست
خوش ترین آواز در گوشم صدای مادر است

با تضرع چهره بر پایش (موید)سود گفت:
آبروی اهل دل از خاک پای مادر است
.
استاد:سید رضا مؤید

♦°°°♦



.
.
پا به پاي غمـم من پير شد حرف نزد
داغ ديد، از من و تبخير شد و حرف نزد
.
شب به شب منتظرم بـود ؛ دلـش پر آشوب
شب به شـب آمدنم دير شد و حرف نزد
.
غصه ميخــورد كه من حــال خرابي دارم
از همين غصه ي من سير شد و حرف نزد
.
واي از آن لحظه كه حرفم دل او را سوزاند
خيس شد چشمش و دلگير شد و حرف نزد
.
صورت پر شده از چين و چروكــش يعني
مادرم خستـــه شد و پير شد و حرف نزد
.
♦°°°♦



.
.
كيست مادر بَحر بي همتاي عـشق
كيسـت مادر گوهرِ يكتاي عشـق
.
كيسـت مادر ليليِ دلخســته اي
روز و شب سر گشته در صحرايِ عشق
.
كيســت مادر آنكه با يك لاي لاي
مـي برد صبر از دلِ اعـضايِ عشق
.
كيست مـادر آنكه نَـبود همچو او
از زمين و آسمان شـيـداي عشق
.

♦°°°♦



.
.
خوشا آندم که بودی در برمن
گل بی خار عمرم مادر من
.
زده هجران تو آتش به جانم
نمی گردد فراقت باور من
.
دلم تنگ است کو آغوش گرمت
بیا بگذار بر زانو سرمن
.
خوشا آن خاطرات کودکیها
که درهر حال بودی یاور من
.
خوشا آن نغمه های لای لایت
پرستاری کنار بستر من
.
دلم خوش بود زیر سایه سارت
کجا رفتی تو ای تاج سر من
.
غم بی مادری سخت است جانا
بسوزانده همه بال وپر من
.
بگویم اشک ریزان با مزارت
بود این حرفهای آخرمن
.
نگهداری نما از این امانت
که بوده او یگانه گوهر من
.
شاعر:اسماعیل تقوایی
.
♦°°°♦



.
.
روز اول كه ز مــــادر زادم
چشم خود را به جهان بگشـادم
.
هـمه از آمــدن مـن خـنـدان
مـنِ وحـشت زده بـودم گريان
.
آنكه چـون سايه مرا بر سـر بود
هـمـه جــا و همه جا ، مادر بود
.
چونكه قنداقه ي من را برداشت
شَهد شيرين به دهانم بگـذاشت
.
غــرق در دود سپـندم مي كرد
يـا عـلي گـفته بلنـدم مي كرد
.
هسـتيـم هست ، ز هـست مادر
مـي زنـم بـوســه بدسـت مادر
.
♦°°°♦



.
.
آنکه باشدمونس جان مادراست
آنکه باشدنورِ چشمان مادر است
.
گرچه باشد از پدر بنيادِتو
ليک زحمت کش به دوران مادراست
.
برسرِ گهواره ات شب تاسحر
ازوفا گهواره جنبان مادراست
.
گاهِ بيماری ورنج وابتلا
آنکه باشد فکر درمان مادر است
.
درگرفتاری و در واماندگی
غمگسارت ازدل وجان مادر است
.
آنکه می کوشدبه رشد وتربيت
بهرِ فرزندش به هرآن مادراست
.
گفت دروصفش.خطيبی.ازوفا
آنکه باشدبهترازجان.مادراست
.
مرحوم حاج محمود خطیبی همدانی
.
♦°°°♦



.
.
به گوش من خداوندا از اين پـس
صـداي خـنـده ي مـادر نيـايد
.
دگـر بـر محفل تاريك و سردم
چـرا آن مــهربان دلبـر نيـايد
.
اگر دنـيــا مثــال گــنج باشد
ز مـادر گــوهــري بهـتر نيايد
.
قسـم بر خاك پاكش تا دم حشر
غــم بـي مادري بر سر نــيايد
.
ز لالايــش بـگوش جـانـم هرگز
نـواي ديـگري خـوشـتر نيـايـد
.
بـه خاك تـيره شد پنهـان خدايا
دگـر كاري ز دستم بــرنــيايـد
.
♦°°°♦



.
.
تـاج از فــرقِ فَـلك برداشـتن
جاودان آن تـاج بـر سر داشتن
.
در بـهشـت آرزو ره يــافـتـن
هر نَفَس شهدي به ساغر داشتن
.
صـبـح از بام جهان چون آفتاب
روي گـيـتـي را منـور داشتـن
.
چـون شَـفَق بر مزرع سبز فلك
بـال در بــال كـبـوتـر داشتن
.
حشمـت و جـاه سليمان يافتن
شـوكـت و فـَرّ سـكندر داشتن
.
تـا اَبـد در اوج قـدرت زيـستن
مُـلك هـستـي را مُسخّر داشتن
.
بر تو ارزاني كه بر ما خوشتر است
لذّت يك لحظه مادر داشتـن!
.
فریدون مشیری

.
♦°°°♦



.
.
مـكن هـرگز تو مادر را فراموش
پـسر اي ميوه ي بُستـــان مادر
.
به اشــك ديده و خونابـه ي دل
شدي پــرورده در دامــان مادر

.
محـبت كن كه جز شير مــحبت
نـنـوشـيـدي تو از پستان مادر
.
تبـسـّم كـن ز لطف و مـهرباني
چو گـل بر چهره ي خندان مـادر
.
ترا هر دم چو جان گيرد در آغوش
كه شـيـرين تر توئي از جان مادر
.
غُـبـاري گـر برخـسارت نشيند
بـشـويـد ديـده ي گريان مـادر
.
سـپاس و احـترام و حق شـناسي
(رسـا)شـكرانه ي احـسان مـادر
.
قاسم رسا
.
♦°°°♦



.
.
پـسـر رو قدر مادر دان ، كــه دائــم
كـشـد رنـج پـسر ، بـيچـــاره مادر
.
بــرو بيـش از پدر خواهش كه خواهد
تـرا بــيـش از پــدر ، بيـچاره مادر
.
نگـهـداري كنـد ، نُــه مـاه و نُه روز
تـرا چـون جـان بِبـــر ، بيچاره مادر
.
از ايــــن پـهلو بـه آن پهلو ، نَغلطَد
شـب از بيـم خـــطـر ، بيچاره مادر
.
بوقـت زادن تـــو مـرگ خــود را
بــبيـند در نــظـر ، بيـچاره مـادر
.
بـراي اينـكه شـب راحت بخـــوابي
نـخـوابــد تـا سـحر ، بيـچاره مادر
.
بــه مكتـب چـون روي تــا بازگردي
بود چـشـمش بــه در ، بيچاره مادر
.
تمام حاصلــش از عــمر ايـن است
كه دارد ،يك پـسر ، بيچاره مـادر
.
♦°°°♦



.
.
به خـداحافظي تلخ تو سوگند ، نشد
که تـو رفتي و دلــم ثانيه اي بند نشد
.
با چـراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ كس! هيچ كس اينجا به تو مانند نشد
.
خــواســتند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شـرم نـوشتند، نشد!
.
♦°°°♦



.
.
اين حديث از مصطفي اندر مقام مـادر است
اي پـسر جنّت نهان در زير پاي مـادر است
.
گـرچـه در عالم پـدر دارد مقامـي ارجمند
ليـك افزون از پدر قدر و مقام مـادر است
.
گركه مي خواهي سعادت از كلامش سر مپيچ
رسـتـگـاري دراطـاعـت از كلام مادر است
.
تا تــواني از پِـي تكريم او كُـن جِد و جَهد
احـــترام هـر كـسي از احترام مادر است
.
مــادر دانــا كـنـد فرزنـد دانـا تـربيت
هـر كه بر هر جا رسد از اهتمام مادر است
.
او نـهال آرزو را بــاغـبــانـي مي كــند
هـستي مـا حاصـل رنـج مُـدام مادر است
.
افكند كي در خـطر بهر كسي جـان را كسي
اين گذشت و اين فداكاري مرام مـادر است
.
♦°°°♦



.
.

همنشين حضرت موسي (ع)
.
گـفت مـوسـي در نيايش با خدا
بـا مـن كه محشور گردد در جزا
.
وحـي آمــد از خـداونــد جهان
بـا فـلان قـصاب محشوري بدان
.
شـد بـديـدارش كـليم نيك خو
تــا بـدانـد رمــز نـيـكيهاي او
.
نــزد آن قصاب ، بـا عزّ و مـقام
مـيـهـمان شد ، براي صرف شام
.
پـيـر زالـي ديد همچون كودكان
بــر روي زانــوي قـصـاب جوان
.
كه طـعام چـو در دهانش مي نهاد
گه سـر و گـه دست او را بوسه داد
.
پـيـر لبـخـندي زد و آهي كشيد
يك دو قطره اشك از چشمانش چكيد
.
گفـت مـوسي: اي جـوان نيك خو
گـفـتـه ي ايـن پـير را با من بگو
.
گـفـت بـاشـد مـادرم اين پير زن
هـيـچ فـرزندي نـدارد غيـر مـن
.
مـن پـرسـتـاري كنـم او را چنين
او دعـايـم ، از بــراي واپـسـين
.
گـويـدم مـحـشور گـردي در جزا
بـا پـيـمـبـر ، حـقّ ذات كـبريا
.
گـفـت مـوسـي ، من كلـيم داورم
قــاصــد اَمـر خـــــداي داورم
.
بـاش آگــه اي جــوان بــا صـفا
مـي شـوي مـحشور با مـن در جزا
.
بـهـترين تـوشـه دعاي مادر است
زآنـكـه جـنت زير پاي مادر اسـت
.
آري آري از فـــزونــي ثــــواب
شــد دعــاي مــادر تو مستجاب
.
( کربلایی ) با تو گويـد ، اي جوان
قــدر خوبـيـهـاي مـادر را بدان
.
نادعلی کربلایی
.
♦°°°♦



.
.

اویس قرنی
.
نقل است كـه در عصر رسـول مَدَني
شخصي كه بُدَش ،نام اُويـس قَـرَني
.
مـرد حقّ و ، كـار او شــتر باني بود
قلـبش از فروغ عشق ، نوراني بود
.
يك مادر پيــر،آن نكو گوهر داشت
از مهر هميشه ، حُرمت مادر داشت
.
مي داد هــمه مـخـارج مــادر را
مي سود ، به پاس احترامش سر را
.
يكروز اجازه خواست، از مـادر خويش
تا اينكه رود ، ديدن پيغمبر خويش
.
گفتش:كه به يك شرط دهم اِذنت من
تا اينكه روي ، سـوي مدينه ز يَمَن
.
بـايد كه در ايـن شرط تخلُّف نكني
بيش از دو سه سـاعتي توقف نكني
.
آنــدم حركت كرد ، اويـس قرنـي
از بــهـر مــلاقات رسـول مـدني
.
وقــتـي كـه بــه خانه پيمبر آمد
تـشـريـف نداشـت اتـفاقاً احـمد
.
اِستاد يكي دو ساعت آن نيك اختر
نـاچـار ، نـديد چـهره پيغمبر (ص)
.
از شــهر مـديـنه بـه يمن باز آمد
بـا مــادر خـويش دمــسازآمــد
.
آمــد بـه مديـنه چون رسول اكرم
در خـانه ي خود ديد نـوري ،آن دَم
.
پرسيد: خود آن ، روشـني هـر ديده
نور از چه كسي،در اين مكان تابـيده
.
گفــتند: شترباني ، اويسش بُد نـام
آمـد پـي ديـدار شـــما فَـخر اَنام
.
فرمود: بلـي اويـس از خود ، اين نور
هديه بگذاشتـي و شــد از مـا دور
.
اينـگونـه اشــاره كرد آن فخر زَمَن
خوش رايحـه ي بهشت آيـد ز يمـن
.
افـزود سپس رسول مـكّي و مـدني
مشـتاق تو هستـم ،اويــس قـرني
.
ايـن اسـت نتــيجه اطــاعت از مام
انسـان رسد از خدمت مادر بــه مقام
.
قاری زاده کاشانی
.
♦°°°♦



.
.
بسوز اي دل به حـال و روزگارم
بنـال اي دل که من مادر مـن ندارم
.
كسـي در زنـدگي مادر نمي شه
ز مـادر هيـچ كس بهتر نميشه
.
دم مـَـرگـت تـماشـايت نكردم
نگـه بــر روي زيـبايت نـكردم
.
پـس از مـادر غريب خانه ام من
غـريـب خـانه و كاشـانه ام من
.
خـداونـدا گل كاشـانه ام نيست
خـداونـدا چراغ خانه ام نيـست
.
صـفـايِ خـانه و كـاشــانه مادر
گل يكـدانه يِ گلخـانـه مادر

.
♦°°°♦



.
مادري پـيـر و پـريشـان احـوال
عـمــر او بــود فـزون از پنجاه
.
زن بـي شـوهـر و از حاصل عمر
يك پسر داشت شرور و خود خواه
.
روز و شب در پي اوباشي خويش
بي خبر از شــرف و عزت و جاه

.

ديــده بــود او به برِ مـادر پيـر
يــك گره بسته ي زَر ؛ گاه بـه گـاه
.
شـبـي آمد كـه سِتـانــد آن زَر
بكـند صـرف عــمل هـاي تَـباه

.

مــادر از دادن زر كــرد اِبــا
گـفت:رو ، رو ،كه گناه است ، گناه
.
ايـن ذخــيره است مرا اي فرزند
بــهـر دامــاديــت ، انشـااالله
.
حـمـلـه آورد پـسر تـا گـيـرد
آن گره بسته ي زر ، خواه ، نخـواه
.
مادر از جــور پـسـر شيون كرد
بود از چاره چو دســتش كـوتـاه

.

پـسر افـــشـرد گــلوي مـادر
سخت چنـان ، كه رُخش گشت سياه
.
نـيـــمه جـان پيكر مادر بگرفت
بــر ســر دوش و بـيـفتـاد براه
.
بـرد در چــاه عمـيقي افـكنــد
كز جـنـايـت نـشود كـس آگـاه
.
شـد سـرازيـر پـس از واقعــه او
تا نـمـايـد بـه تـه چــاه نــگاه
.
از تـــه چــاه بـگوشـش آمــد
نــالــه ي زار و حــزينـي نـاگاه
.
آخـرين گـفته ي مــادر ايـن بود
آه ،فـــرزند نيـفــتي در چـــاه!
.
♦°°°♦



.
.

فـداكـاري مـادر
.
آن شـنيـدم پـسـري بــا مـادر
در جَـدل بـود پس از مـرگ پدر
.
روز و شـب با سخــنان جانسوز
مــي زدش بــر دل آزرده شـرر
.
چــاره اي مـادر بيـچاره نداشت
گر چه خون بودش از اين غصه جگر

.
طاقـتش طـاق شـد و روزي گفت
چـيست جُـرم من غم ديده مگر؟
.
در غـضـب شـد پسر و شيئي را
كـرد پـرتـاب بـر آن نيـك سير
.
از قـضا آمـد و ، بر چشمش خورد
آن چنان كآمدش از كـاسه بـه در
.
پــس گرفـتـنـد خـلايـق او را
تـا بـرَنـدش بــه ســـراي داور
.
حــكم دادند كـه يك چشم از او
بــايــد آرنـد برون ، در مـحضر

.
مــادرِ پــيــرِ ز پـــا اُفتــاده
تــا كـه گرديد از آن حـكم خبر
.
شــد سـراسـيمه و ، لنگان لنگان
رفـت در مـحـكمه ، با ديده ي تر
.
گفـت مـن از گــنهـش بگذشتم
پــســرم هـست ، مـرا نور بصر
.
گفتنـش جاي گذشت اينجا نيست
بـايـد اجرا شـود اين حكم ، دگر
.
هـر چـه از بـهر نجـاتش كوشيد
بـي اثــر بـود و ، نبخـشيد ثمر
.
گـفـت يـك چشم دگر هست مرا
مـي دهـم در عـوض چـشم پسر
.
بـه در آريد و ، رهــايتش سـازيد
بــرهــانيدش از اين خوف و خطر
.
اي فـلـك! ديده ي حق بين بگشا
بـــه فـداكــاري مـادر بنــِگَر
.
♦°°°♦



.
.
شــنـيدم جوانـي پليد و شـرور
بــه مــادر همي تاختي از غرور
.
ز سـيلـي بيازرد ، رخـســار او
زدي صـدمـه بــر جسم بيمار او
.
جوان ، پـاره سنگي گرفتي بدست
سـر مـادر بـي نـوا را شـكسـت
.
پس آنگاه بگرفت ، جسمش بدوش
به صحرا كشيدش، به جوش و خروش

.
تنش را كه تـــاب و تواني نداشت
بـه بالاي كـوه بلــندي گـذاشت
.
كه تــا طعمه ي گرگ صـحرا شود
مگـر عيش و نوشـش ، مهـيّا شود
.
چو مي خواست برگردد ، آن تيره بخت
در آن حـال ، مـادر بـناليد سخت
.
كـه اي كــردگار حــكيم و بزرگ
جـوانم نگـردد گرفــــتار گـرگ
.
خــدايــا! ز فــرزند من دستگير
كه ســالم از ايــن كوه آيد به زير
.
منــاجات او را چــو موسي شنيد
به ســوي خــدا ناله از دل كشيد
.
كه يــا رب! مرا شورها در سر است
ز مهري كه در سيـنه ي مادر است
.
پـســر در نــهايت جـفا ميكند
ولي مـــادر او را دعــــا ميـكند
.
در آن لـحــظه آمد نــدا بر كليم
به وحي از خداي غفــور و رحــيم
.
كه مــوسي! از اين مادر دل پريش
منم مــهربان تر به مـخلوق خويش
.
ولـي حـيف ، كو خـودستايي كنـد
نــدانـســته از مـن جـدايي كند
.
به اين زشت كاري، از آن دلــخوشم
كــه با (تو به اي) نــاز او مي كشم
.
♦°°°♦



.
.
گــويند چــو مــرا بِزاد مـادر
پستـان به دهن گرفتن آمـوخت
.
شبــها برِ گاهــــواره من
بيـدار نشسـت و خفتن آموخت
.
دستم بگرفت و پـا به پا برد
تا شيــــوه راه رفـتن آموخت
.
يك حــرف و دو حرف بر زبانم
اَلفـاظ نـهاد و گفـتن آموخت
.
لبخـند نهاد بــر لــب من
بر غنــچه گل شكفتن آموخت
.
پس هـستي من ز هستي اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
.
♦°°°♦



.
.

ختم مادر سبک دشتی
.
بنال ای دل که بی مادر شدم من
بنال ای دل که بی یاور شدم من
.
بسوز ای دل که بال و پر شکسته
خدایا بی کسم پشتم شکسته
.
آی مادر دارا قدر مادر بدونید ، مادر مهربونه ،

خودشو فدای اولادش میکنه

دخترای داغدیده این عزیز مادر....

میدونم دلی غمدیده دارید....

نمیخوام نمک رو زخمتون بپاشم...

میدونم گوشه قلبتون از داغ مادر اتیش گرفته...

امّا چه کنم که باید بگم....

خانه ای که مادر نباشه از در و دیوارش غم

میریزه....

نمیدونم اون لحظات اخر کنار مادر بودید یا نه....

اشکاتونو آمیخته کنید با اشکای

خانوم حضرت زینب....

بریم کنار بستر بیماری خانوم فاطمه زهرا...

.

♦°°°♦



.
.
آنكه باشـد مونسِ جان مـادر است
آنكه باشــد نور چشمان مـادر است
.
گرچــه باشــد از پدر بنـــياد تو
ليك زحمت كش به دوران مادر است
.
بر سر گهواره ات شــب تا ســـحر
از وفا گهـواره جُنبان مـادر است
.
گــاه بيــــماري و رنــج و اِبتلا
آنكـه باشـد فكر درمان مادر است
.
در گـرفـتاري و در درمــانـدگي
غمگســارت از دل و جان مادر است
.
آنكه مي كوشد بـه رشـــد و تربيت
بهر فرزندش به هــــر آن مادر است
.
♦°°°♦



.
.
بیا بشنو زمن پندی برادر
زجان ودل نما خدمت به مادر
.
به مادر کن محبت تا توانی
که بهر تو فدا کرده جوانی
.
بزن بوسه برویش نور دیده
که بهرت رنج بسیاری کشیده
.
ببوس هردم تو پایش ازمحبت
که ریزد از سر و رویش نجابت
.
مگر نشنیده ای احمد چه گفته
بهشت در زیــــر پای او نهفته
.
اگر عطسه زدی او جسته از جا
نخوابیده به تاریکیِ شبها
.
برای اینکه تو، راحت بخوابی
به آرامـــــــیّ وبا ،لذَّت بخوابی
.
زخنده های تو خندیده مادر
ز رنجشهای تـورنجیده مادر

.
زآرامی تــــــــــو آرام گشته
ز ناکامی تــــــو ناکام گشته
.
اگر کاشانه ات دارد صفایی
‌به نزدخلق اگر دارید بهایی
.
زرفتار و گذشت مادر توست
کلید باب جنت مادر توست
.
اگر اجرا کنی دستور مادر
بهشتت میبرد خلاق داور
.
نما دلجویی اش دائم (غلاما)
بشو خاک رهش دائم (غلاما)
.
غلامرضانوترکی همدانی
.
♦°°°♦



.
.
من مادر شهیدم دل پر ز ناله دارم
داغ جوان رعنا من داغ لاله دارم
.
باخون دل تو را من چون گل بپروریدم
تقدیم حق نمودم من دل از او بریدم
.
گشتی شهید داور لیلایم و تو اکبر(2)
.
****
.
ای سرو استوارم بنگر که بیقرارم
باشی عزیز مادر والله افتخارم
.
ذکر لب است دمادم پسر پسر کجایی
مردم من از فراقت آخر بگو کجایی
.
گشتی شهید داور لیلایم و تو اکبر(2)
.
*****
.
دین وطن ز خونت کردی تو آبیاری
ای نخل سرفرازم تو شیر این دیاری
.
تا آخرین نفس با دشمن نمودی پیکار
کردی فدا تو جانت مردانه در ره یار
.
گشتی شهید داور لیلایم و تو اکبر(2)
.
*****
.
گر چه شهادت تو بر مادر افتخار است
کشته شدن در این ره واصل شدن به یار است
.
اما چگونه داغت دردل کناره سازم
با جای خالی تو برگو چسان بسازم
.
گشتی شهید داور لیلایم و تو اکبر(2)
.
♦°°°♦



.
.
خوشا آندم که بودی در برمن
گل بی خار عمرم مادر من
.
زده هجران تو آتش به جانم
نمی گردد فراقت باور من
.
دلم تنگ است کو آغوش گرمت
بیا بگذار بر زانو سرمن
.
خوشا آن خاطرات کودکیها
که درهر حال بودی یاور من
.
خوشا آن نغمه های لای لایت
پرستاری کنار بستر من
.
دلم خوش بود زیر سایه سارت
کجا رفتی تو ای تاج سر من
.
غم بی مادری سخت است جانا
بسوزانده همه بال وپر من
.
شاعر: اسماعیل تقوایی
.
♦°°°♦



.
.
نـبي مـحتـرم روزي بـه مـنبر
سـخـن مـيگفت از حـق مـادر
.
كه مادر بابِ غُفران جنان است
بهشت در زير پاي مادران است
.
كه بعد از طاعت خـلاق ذُوالمَن
تو را احـسان به مادر شد مُعَيَّن
.
جوانـي ناگه از جا جَـست بر پا
كه تكــليف مـرا اي شه بفرما
.
كه دارم مادري پير و كهـنسال
شب و روزم بـود جوياي احوال
.
پياده بـردمَـش تا مكّه بر دوش
نكردم حـــرمت او را فراموش
.
كنون گوئي كه دارد حقي از من؟
بيان كــن يـا رسول االله بر من
.
بــفرمـود:اَر نوزده بــار ديـگر
بري او را كه گردد بيست يكسر
.
نباشد مزد بي خــوابي يك شب
كــه پستانت نهاد از مهر بر لب

.
بلي(خوشدل) مقام مادر اين است
خوشا مادر كه قدرش اين چنين است
.
♦°°°♦



.
.

همسر
.
همسرم بر خيز و بنگر ديده گريان آمدم
بــر ســر قـبر تو با حال پريشان آمدم
.
دست فرزنـدت گرفتم با دل خونين و زار
بـهـر ديدار مزارت ، ديـده گريان آمدم
.
پسرت گويد كه من بودم به دوران حاصلت
مـادرا عشقم مگر خاموش گشته در دلت

.

تـرك ما كردي من غمديده تنها مانده ام
آمـدم اي مـهربـان گويم مبارك منزلت
.
آرزويم بود همسرم در جهان شادت كنم
در بـرت باشـم ز رنج و غصه آزادت كنم
.
♦°°°♦



.
.

همسـر
.
در اينجا خفته در گِل همسر من
انـيس و مـونس و تـاج سر من
.
بــرفت و من شدم تنهاي تنها
نــبود اينگونـه هر گز باور من
.
شريك زندگي و رنـج و شادي
عـزيز و همدم و روشـنگر من
.
انيس و مونس و غمخوار من بود
بـدنبـالـش بود چـشم تر من
.
♦°°°♦



.
.
يكدم اي شمع شب افروز دلـم
گوش كن ناله ي جانسوز دلـم
.
آمــدم تـا سخـن آغاز كنـم
بـا تو اي همسر من راز كنـم
.
گـريـه تقديـم مزار تو كنـم
گـوهــر اشك نثار تو كنــم
.
بـي تـو آرام نـدارد دل مـن
شـده ما تمكده اين منزل من
.
بي تو آخر چه قراري است مرا
روز روشن شب تاري است مرا
.
تــو صـفا بخش سرايم بودي
جـلــوه ي نـور خدايم بودي

.
♦°°°♦



.
فلك تو خون بدل پيرو جوان كـردي
گـل هـميشـه بهـار مرا خزان كردي
.
گـل مـرا ربـودي به پـيش چشمانم
بزير خـاك سيه بردي و نهان كـردي
.
سر مـزار تـو امـروز دسـته گل آرم
چرا اي گل من،ترك دوستان كـردي
.
♦°°°♦



.
.

در سوگ همسر
.
همسرم مهر عیان بود خدا می داند
دلبری پاک روان بود خدا می داند
.
قوت قلب من و شور و همه احساسم
بر دلم تاب و توان بود خدا می داند
.
گوهری بود بهایش دو جهان کافی نیست
ثروت و گنج نهان بود خدا میداند
.
خانه ام ملک صفا بود ز یمن قدمش
زینت و زیورمان بود خدا می داند
.
چشم او چشمه احساس و دلش دریایی
بی گمان در گران بود خدا می داند
.
سبب شادی من رونق کاشانه دل
هدیه از باغ جنان بود خدا می داند
.
بهر دلداری ام از بس که محبت می کرد
مهر او ورد زبان بود خدا می داند
.
مونسی خوش سیر و در غم و آلام زمان
یاوری از دل و جان بود خدا می داند
.
صد بهار از گل رخساره او می رویید
آنکه گل بود ٬ همان بود خدا می داند
.
تا گرفتار بلا می شدم از دست زمان
بهر من دل نگران بود خدا می داند
.
رفت و با رفتن خود شعله بر این جانم زد
او سر از همسفران بود خدا می داند
.
خنده از روی لبم بار سفر بست و برفت
بر لب از عشق نشان بود خدا می داند
.
♦°°°♦



.
.

داغ همسر
.
فلک دیدی چه خاکی برسرم کرد
به زیر خاک آخرهمسرم کرد
.
بنال ای سینه ی غمناک اینجا
که باشد هستیم درخاک اینجا
.
الاای همسرنیکو فر من
نگردد مردن تو باور من
.
ندارم طاقت درد و فراقت
بنالم همچونی هر شب زداغت
.
توبزم شمع جان بودی ورفتی
مهی پرتو فشان بودی ورفتی
.
نشستم بر سر کوی تو امشب
ببینم از وفا روی توامشب
.
چگونه قلب من آرام گیرد
چگونه اُنس با ایام گیرد
.
زجا برخیز ای تابنده انجم
چو غنچه باردیگر کن تبسم
.
گرفته غم فضای خانه ی ما
سیه پوش تو شد کاشانه ی ما
.
گرفتاری من ازحد فزون است
دلم از مرگ تو دریای خون است
.
شدی ای ماه من درخاک مستور
نصیبت عاقبت شد خانه ی گور
.
خداوندا چه آمد برسرمن
زکف رفت آن گرامی همسرمن
.
تو عزیزم رفتی و از ما بریدی
به سوی آسمان ها پر کشیدی
.
♦°°°♦



.
.

دعای مادر
.
روزی حضرت موسی از خدا خواست بارلها منه

موسی پیغمبر فردای قیامت باکی همنشین میشم از

طرف خداوند جبرئیل نازل شد ای موسی خداوند

میفرماید در قیامت بایک قصاب همنشینی

موسی پیغمبر با این پیام خداوند تعجب کرد

فرمود خداوندا منه موسی پیغمبر دارای این همه

معجزات الهی با یک قصاب ساده همنشینم پس

آدرس این قصاب و بهم بده برم ببینمش وقتی

وارد خانه قصاب شد صحنه ای را دید موسی

تعجب کرد
.

.
گفت موسی در نیایش باخدا
باکی من محشور کردم درجزا
.
وحی آمد از خداوند جهان
بافلان قصاب محشوری بدان
.
شد به دیدارش کلیم نیک خو
تا بداند رمز نیکیهای او
.
نزد آن قصاب باعزو مقام
میهمان شد از برای صرف شام
.
پیر زالی دید همچو کودکان
به روی زانوی قصاب جوان
.
گه طعام اندر دهانش می نهاد
گه سر و گه دست او را بوسه داد
.
پیر لبخندی زدو آهی کشید
یک دو قطره اشک از چشمش چکید
.
گفت موسی ای جوان نیک خو
گفته این پیر را بامن بگو
.

جواب قصاب
.
گفت باشد مادرم این پیر زن
هیچ فرزندی ندارد غیر من
.
من پرستاری کنم اورا چنین
او دعایم از برای واپسین
.
موسی فرمود ای جوان دعای مادر تو چیه از خدا

قصاب عرض کرد مادرم از خداوند میخواد من با

موسی پیغمبر همنشین کنه
.
گویدم محشور گردی در جزا
با پیامبر حق ذات کبری
.
گفت موسی من کلیم داورم

قاصد امر خدای داورم
.
باش آگاه ای جوان با صفا
میشوی محشور بامن در جزا
‌.
بهترین توشه دعای مادر است
زانکه جنت زیر پای مادر است

.

♦°°°♦



.

.