1956 ختم خوانی ( مادر ) روایت ها
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
سرم را نه ظلم مى تواند خم کند
نه مرگ ،نه ترس،
سرم فقط براى بوسیدن
دستهاى تو خم مى شود مادرم
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
مادرها
شبیه نخ تسبیح میمانند
.
به نسبت دانهها
.
کمتر خودنمایـی میکنند
.
اما اگر نباشند هیچ دانهای
.
کنار دیگری نمیماند
.
خدایا نخ هیچ تسبیحی پاره نشود.
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
بعضی وقتا دروغ خوبه!
.
به مادر کم طاقت باید دروغ گفت:
.
باید بهش بگی حالم خوبه
غذا خوبه
.
هوا خوبه
.
دلمون خوشه
.
وقتی مادر خوب باشه یعنی همه چیز خوبه …
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
آستانه ي بهشت
.
جواني خدمت پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد:
اي رسـول خـدا مـن آرزو دارم آستانه ي
بهشت را ببوسم چگونه ميتوانم
بـه ايـن آرزو برسـم؟
.
پيـامبر (ص) فرمود: برو پاي مادرت را ببوس
.
عرض كرد: مادرم فوت كرده ،
.
فرمود: برو قبـر مادر را ببوس.
.
كتاب گنجينه مبلغين 8
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
مردی خدمت پیامبر اکرم
(صلی الله علیه و آله)
.
رسید و گفت :
.
هیچ گناهی نمانده که انجام نداده باشم.
.
چگونه میتوانم توبه کنم؟
.
✅ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)
پرسیدند :
.
آیا هیچیک از پدر و مادرت زنده هستند؟
.
مرد پاسخ داد: پدرم زنده است.
.
حضرت فرمودند:
.
به پدرت نیکی کن تا آمرزیده شوی.
.
وقتی او رفت ، حضرت محمد فرمودند:
.
کاش مادرش زنده بود.
.
اگر به مادرش نیکی میکرد،
زودتر آمرزیده میشد.
.
📚 بحار الانوار ، ج ۷۴، ص ۸۲
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
حكايت خدمت به مادر
.
دو برادر بودند و مادري تنها و فرتوت ،
.
يك برادر به خدمت مادر مشغول بود
و يك برادر به خدمت خداوند
(عبادت مي كرد)
.
يك شب آن برادر كه به خدمت خداوند
.
مشغول بود در خواب فرشته اي را ديد
.
كه به او مي گفت:
.
(برادرت را بيامرزيديم ،
و تو را به او بخشيديم)
.
مرد گفت: آخر منكه به خدمت خداوند
مشغول هستم و او بـه خـدمت مـادر ،
.
خدمت من عظيم تر است!
.
فرشته گفت: آن چه تو مي كني
خداوند از آن بـي نيـاز اسـت
.
ولـيكن آنچـه برادرت ميكند ،
مادر بدان سخت محتاج! .
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
به چه كسي نيكي كنم؟
.
امام صادق(ع) فرمود:
.
مردي خدمت پيامبر(ص) آمد و گفت:
.
اي رسول خدا بـه چه كسي نيكي كنم؟
.
فرمود: به مادرت،
.
عرض كرد: بعـد از او بـه چـه كـسي؟
.
فرمود: به مادرت،
.
گفت: سپس به چه كسي؟
.
فرمود: بـه مـادرت،
.
سـؤال كـرد : سپس به چه كسي؟
فرمود: به پدرت.
.
برو بيش از پدر خواهش كه خواهد
تـرا بـيش از پـدر، بيچاره مــادر
.
صفحه 74 بحارالانوارجلد 122
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
حضرت رسول اكرم(ص) مى فرمايد:
.
هيچ شخصى به سيماى پدر و مادر خود
.
نگاه محبت آميز نمى كند
.
مگر اينكه خداوند متعال در مقابل
.
هر نگاه او ثواب يك حج قبول شده
.
به وى عطا مى كند.
.
مستدرك الوسائل ج 15 ص 2
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
رهايش كنيد!
.
پيامبر(ص) با اصحاب خود در مسجد
.
نبي نشسته بود .
.
ديدند زنـي بـا حـالتي پريشان با پاي برهنه
.
از جلـوي پيـامبر (ص) عبـور كـرد و هـيچ
.
تـوجهي بـه پيامبر(ص) نكرد.
.
و حتي سلام نكرد.
.
چند نفر خواستند كـه اعتـراض كننـد ،
.
پيامبر(ص) فرمود:
رهايش كنيد اين مادر
بچه اش را گم كرده است.
.
مادر آيينه ي مهر ص33
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
شيخ انصارى و مادر
.
هنگامى كه به مادر شيخ انصارى گفته شد:
.
آيا از اين همه ترقى و عظمت فرزند خويش
.
بر خود نمى بالد و افتخار نمى كند؟!
.
در جواب گفت : رسيدن فرزنـدم به شكوه و
عظمت، براى من تعجب آور نيست .
.
چون هر وقت كه مى خواستم به او شير دهم
.
وضو مى گرفتم و با طهارت و پا كيزگى
.
به او شير مى دادم .
بلى ، شير پاك ، فكر پاك توليد مى كند.
آنگاه كه مادر شيخ انصارى از دنيا رفت
.
او در فـراغ مـادرش بـه شـدت مـى گريست
.
و در كنار پيكر بى جان مادرش زانوى غم زده
.
و اشك ماتم مى ريخت .
.
يكى از شاگردان نزديكش او را تسليت گفته
.
و بـه عنـوان دل جـويى اظهـار داشت
.
جناب استاد! براى شما با اين مقام علمى ،
.
شايسته نيست كـه بـراى درگذشت
.
پيرزنى كه عمرش را به پايان رسانده
.
اين طور اشـك بريزيـد و بـى تابى كنيد.
.
آن بزرگ مرد تاريخ سر برداشته و گفت :
گويا شما هنوز بـه مقـام ارجمند مادر واقف
نيستيد، تربيت صحيح و زحمات فراوان اين
مادر مـرا بـه اين مقام رسانيد
و پرورش اوليه او ، زمينه ترقى و پيـشرفت
را در مـن ايجـاد كرد.
.
در حقيقت اين همه توفيقات من مَرهون
زحمات و تلاش هاى مخلصانه ي
اين مادر است.
.
جلوه هايى از نور قرآن ص 5
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
دعاي مادر
.
از ابوسعيد ابوالخير سؤال كردند:
.
اين حُسن شهرت را از كجا آوردي؟
.
ابو سعيد گفت: شبي مادرم از من آب
خواست ،دقايقي طـول كـشيد
تـا آب آوردم ،وقتي به كنارش رفتم ،
خواب مادر را در ربوده بـود ،
دلـم نيامـد كـه بيدارش كنم ،
به كنارش نشستم تا صبح ، مادر چشمان
خويش را بـاز كـرد
.
و وقتي كاسه ي آب را در دستان من ديد ،
.
پي به ماجرا بـرد و گفـت :
.
فرزنـدم ، اميدوارم كه نامت عالمگير شود.
.
بدين سان ابوسـعيد ابـوالخير
مـرد خـرَد و آگاهي و عرفان ، شهرت خويش
را مرهون يك دعـاي مـادر مـي دانـد ،
و در اينجاست كه ما ازجايگاه حقيقي مادر
و تقرب او به آن قدرت
مطلق آگـاه مـي شويم.
.
مادر فرشته مهر ص53
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
حـق مـادر
.
مردى به حضور حضرت رسول(ص )آمده
.
، عرض كـرد: يـا رسـول االله !
.
پـدر و مادرم به سن پيرى و شكستگى رسيدند
.
تا اين كه پدرم از دنيا رفـت و مـادرم
.
به حدى پير و ناتوان شده است
.
كه غذا را نرم مى كنم و در دهانش مى گذارم
.
و او را همانند طفل شيرخوار قنداق مى كنم
.
و در ميان گهواره مى گـذارم و مـى جنبانم
.
تا خوابش ببرد .
.
پس از آن كارش به جايى رسيد
كه از مـن چيـزى در خواست مى كرد
نمى دانستم چه مى گويد و چه مى خواهد!
و خلاصه آن چه از دستم بر مى آيد در مورد
وى مضايقه نمى كنم ،
.
يا رسول االله !
آيا حق مادرم را اَدا كرده ام ؟!
.
رسولخدا(ص)فرمود:
.
نه ، هرگز!
.
حتى يك ناله از ناله هاى او را
جبران نكرده اى.
.
مستدرك الوسائل ج 15 ص
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
امام سجاد عليه السلام میفرمایند:
.
حق مادرت بر تو اين است كه بداني !
او تو را در درون خود حمل نمـود
در موقعي كه هيچ كس توان حمل كسي
را در آن موقعيت نـدارد
.
و از ميـوه دل و جانش به تو عطا كرد
.
كه هيچ كس اين لطف را در
حق ديگري نمي كند
.
با تمام اعضاء و جوارح خود از
تو مراقبت نمـود
.
و بـدون اينكـه بـاكي از گرسـنگي و تشنگي
.
خود داشته باشد و متوجه آن گردد،
.
تو را سـير نمـوده و بـه تـو آب نوشاند،
.
خود با كمترين لباس به سر برد
و تـو را پوشـاند،
.
در حـرارت آفتـاب نشست
و تو را در سايه نهاد،
.
به خاطر تو از خو اب ناز چشم پوشانيد
.
و تـو را از سرما و گرم محفوظ داشت
تا براي او زنده بماني،
.
پس به درسـتي كـه تـوان و طاقت تشكر
.
و قدرراني از او را نخواهي داشت،
.
مگر با كمك و توفيـق خداونـد سبحان.
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
پيامبر اكرم(ص) در يك جمله ي زيبا مقام
.
و منزلت حقيقى مادر را چنين بيان مى كند:
.
بهشت زير پاى مادران است.
.
اَلجنَّةُ تَحتِ اَقدامِ الاُمِّهات
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
نعمت دعاي مادر
.
مردى به حضور پيامبر اكرم (ص)آمد
و عرض كرد:
.
اى رسول خدا! من مردى معصيت كار هستم
.
و از انجام هيچ گناهى فرو گذارى نكرده ام
.
آيا اميد آمرزش برايم هست ؟
.
رسول خدا صلى االله عليه و آله پرسيد:
.
آيا پدر و مادرت زنده هستند؟
.
مرد گفت : فقط پدرم زنده است.
.
پيامبر اكرم صلى االله عليه و آله فرمود:
.
برو با او خوش رفتارى كن.
.
آن مرد رفت و پيامبر صلى االله عليه و آله
.
زير لب زمزمه كرد:
.
اى كاش مادرش زنده بود!
.
مستدرك الوسائل ج 15 ص 180
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
تاثير شير مادر در حالات روحى فرزند
.
در اين زمينه مى نويسند:
.
هنگامى كه در آخرين روزهاى زندگى علامه
بزرگوار شهيد ، شيخ فضل االله نورى بود ،
.
از وى در مورد افكار و تلاش هاى
.
ضد دينـى فرزندش سؤ ال كردند.
.
وى علت اين امر را اين گونه بيان داشـت :
.
ايـن پـسر وقتى كه در نجف به دنيا آمد،
.
مادرش شير نداشت ، از اين رو مجبور شديم
.
كه براى شير دادن او دايه اى پيدا كنيم .
.
پس از مدت كوتاهى كه اين پسر از شير آن
.
دايه تغذيه نمود ، ناگهان متوجه شديم
.
كه آن دايه ، زنى بى عفـت بـوده و كينه
.
ديرينه اى از اميرمؤمنان على عليه السلام
.
بـه دل دارد.
.
از همـان وقـت دريافتيم كه سعادتمند شدن
.
اين پسر، آسان نخواهد بود.
.
حقوق متقابل والدين
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
همنشين حضرت موسي (ع)
.
روزى حضرت موسى بن عمران عليه السلام
.
در ضمن مناجات خود از خداونـد متعال
.
درخواست كرد كه همنشين او را در بهشت
.
به او نـشان دهـد.
.
حـضرت جبرئيل بر او نازل شده و نشانى
.
جوانى را در يكى از شهرها به حضرت موسـى
.
داده و گفت : پيش آن جوان برو كه او
همنشين تو در بهشت خواهد بود.
.
هنگامى كه حضرت موسى به سراغ او رفت
.
مشاهده كرد كه جوانى است كـه به شغل
قصابى اشتغال دارد.
از دور مراقب بود تا ببيند چه عمل فوق
العـاده از وى صادر مى گردد و چه عاملى
.
موجب شايستگى وى در كسب چنين
.
مقـامى گرديده است.
.
اما هر چه بيشتر مراقبت كرد چيز مهمى
.
در زندگى وى نديد .
.
به اين جهـت در آخر روز هنگامى كه قصاب
.
مغازه خود را تعطيل مى كرد
.
موسى عليه الـسلام پيش او رفته و از او
خواست تا آن شب او را در منزل
خود مهمان كنـد.
.
جـوان قصاب پيشنهاد حضرت موسى را
.
با كمال ميل پذيرفته ، و به همـراه خـود
.
بـه خانه اش برد.
.
پس از صرف شام هر كدام به رختخواب
.
خود رفتند. موسى عليه السلام ديد جوان
.
تا صبح خوابيد و هيچ عمل چشم گيرى در
.
نيمه شب انجـام نداد.
.
تعجبش بيشتر شد، وقت خداحافظى
جوان گفت :
اى ميهمـان عزيـز، اندكى صبر كن ،
من كارى ضرورى دارم آن را انجام
دهم تا با هم برويم .
.
جوان رفت و بعد از اندكى برگشت ،
.
موسى عليه السلام پرسيد: كجا رفتى كـه
.
ايـن اندازه دير كردى ؟
.
جوان قصاب گفت :
مادر پيرى دارم كه هر صبح
.
و شام به او خدمت مى كنم .
.
سعى مى كنم بدون اجازه او بيرون نروم .
.
حضرت موسى عليه السلام از او پرسيد:
.
آيا مادرت در حق تو دعا هم مى كند؟
.
گفت : آرى ، هرگـاه من به او خدمت مى كنم
او دست به دعا برداشته و مى گويد:
.
خدايا! به پـاداش اين خدماتى كه اين فرزندم
نسبت به من انجام مى دهد ، او را همنشين
موسى بن عمران عليه السلام
در بهشت قرار بده .
.
در اين هنگام موسى عليه الـسلام
.
به آن جوان گفت :
.
بر تو مژده باد! كه دعاى مادرت
.
در حق تو مـستجاب شـده است.
.
حقوق والدين ص 1
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
اويس قرنى و عشق به مادر
.
اويس قرنى از معدود ياران پيامبر (ص)
.
مى باشد كه در زهد و تقوى به درجـات بلندى
.
نائل شد و بعد از تلاش هاى فراوان در راه
.
احياى دين و دفاع از ولايـت على(ع)در
.
جنگ صفين در ركاب على عليه الـسلام بـه
.
شـهادت رسـيد و د ر منطقه
صفين مدفون شد.
.
هنگامى كه اويس در يمن بود ، شتربانى مى
كـرد و مادر پيرى داشت كه تحت
تَكفّل اويس بود.
.
او با اين كه علاقه شديدى به وجود گرامى
.
رسول الله(ص)داشت اما هيچ گاه نتوانست
.
پيامبر را از نزديـك زيـارت كرده
.
و به نظاره آن سيماى ملكوتى بنشيند.
.
در يكى از روزها كه اشتياق ديدار رسول خدا
.
(ص)در وجودش به شدت شعله ور گرديد ، از
.
مادرش اجازه خواست تا به سرزمين حجاز
آمده و حضرت رسول(ص)را زيارت نمايد،
مـادرش بـه اوگفت :
پسرم ! به ديدار آن حضرت برو و هرگاه
پيـامبر(ص) در مدينـه نبـود ،
بيش از نصف روز در آن جا توقف نكن !
.
اويس با زحمت فراوان فاصله بين يمن و
مدينه را پيموده و به منزل پيامبر رسيد.
.
اما با كمال ناباورى شنيد كه :
پيامبر در شهر مدينه حضور ندارد.
.
چون بـيش از نـصف روز فرصـت نداشـت
.
و بـه والاترين هدف خود كه فيض حضور
.
پيامبر (ص)بود ، نائل نـشد،
بـه مـسلمانان اظهار داشت :
سلام مرا به حضرتش برسانيد و بگوئيد:
مردى به نـام اويـس از يمن به زيارت شما
آمده بود و چون از مادرش اجازه
توقف بيشترى نداشت بـا كمال
شرمندگى به وطن خود مراجعت نمود.
.
بعد از مدتى كه پيـامبر (ص)
بـه خانه بازگشت
.
فرمود :نسيم بهشتى از سوى قبيله قَرَن مى
وزد ، آه ! چه قـدر به ديدار تو مشتاقم ،
اى اويس قرنى
.
اى مسلمانان هر كس او را ملاقات كند ،
.
سلام مرا به او برساند.
.
عبدى مى گويد: پس از جست و جوى زياد
بديدار اويس قرنى رسيدم به او گفتم : دلم
مى خواهد سخنى از رسول خدا صلى االله
عليـه و آله برايم نقل كنى .
.
تا نام رسـول خـدا را شـنيد ، آهـى كـشيد
اشـك در چشمش حلقه زد. بغض گلويش را
گرفت و با گريه گفت : افسوس هزار افسوس
! عمرى بـراى او سوختم و عاقبت به ديدارش
نرسيدم ، (زيرا مادرم بيش از نـصف روز بـه
مـن اجازه نداد براى ديدار حضرتش
در مدينه بمانم.
.
پيامبر و ياران ، ج 1 ص 345 به نقل از بحار
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
اويس قَرَني
.
اويس قَرَني (شهادت 37 قمري) ، بيست و
پنجم ماه صـفر سـالروز شـهادت اويس قرني
است. با عنوان كامل:
ابو عمرو اُويس بن عامرِ
بنِ جـزْء بـنِ مالـك
.
مسلماني ساكن قَرَنْ يمن بود كه در زمان
حضرت محمد (ص) مي زيست ولي او را
ملاقات نكرد و از تابعين محسوب مي شود.
قرني در دوران زنـدگي حـضر ت
.
محمد ، پيامير اسلام، مسلمان شد ولي هرگز
او را نديد، نقل مـي كننـد وقتـي براي ديدار
حضرت محمد به مدينه آمد او در جنگ بـود و
او را نديـد . پـس از درگذشت پيامبر اسلام
در سال 632 ميلادي حضرت علي - عليه الـسلام- را ملاقات كرد .
وي پس از اين ملاقات قرن را به مقصد كوفـه
در عـراق امـروزي ترك كرد و در سال 657 در
جنگ صفين در حالي كه براي علي در برابر
معاويه ميجنگيد جان خود را از دست داد .
اويس زمان پيامبر اسـلام را درك كـرد و
مسلمان شد ، اما به خاطر سرپرستي و
خدمت به مـادرش ، از ديـدار حـضرت محمد
صل االله عليه و آله و سلم بازماند.
.
نقــل شــده اســت در آخــرين ســاعات
زنــدگيپيــامبر(ص) اصــحاب از
پيامبرپرسيدند بعد از شـما مرقـع (لبـاس)
شـما را بـه چـه كـسي بـدهيم؟
.
پيامبرفرمود: به اويس قرني ، و بگوييد
پيامبر سلام رساند و گفت امت مرا دعا كن !
.
گر در يمني چو با مني پيش مني
.
گر پيش مني چو بي مني در يمني
.
سير اعلام النبلاء (به زبان عربي )
ص 16 تا 33
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
جواب سلام
.
مرحوم عالم زاهد شيخ حسين بن شيخ
مشكور كه فرمود: در عالم رؤيا ديـدم در حرم
مطّهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام
مشرف هستم و يك نفر جوان عرب وارد حرم
شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و
حضرت هم با لبخنـد جوابش دادند.
فردا شب كه شب جمعه بود ، به حرم مطّهر
مـشرف شـدم و در گوشه اى از حرم توقف
كردم ناگاه همان جوان عرب را كه در خواب
ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح
مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سـلام
كرد ولى حضرت سيدالشهداء عليه السلام را
نديدم و مراقب آن عرب بودم تـا ازحرم خارج
شد ، عقبش رفتم و سـبب لبخنـدش را بـا
امـام عليـه الـسلام پرسيدم و تفصيل خواب
خود را برايش نقل كردم و گفتم چه كرده اى
كه امـام عليه السلام با لبخند به تو
جواب مى دهد؟
گفت مرا پدر و مادر پيرى است و در
چندفرسخى كـربلا سـاكنيم و شـبهاى جمعه
كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار
الاغ كـرده مـى آوردم و هفته ديگر مادرم را
مى آوردم تا اينكه شب جمعه اى كـه نوبـت
پـدرم بـود ، مادرم گريه كرد و گفت:
مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم
گفـتم : باران مى بارد هوا سرد است مشكل
است ، نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و
مادرم را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار
آنها را به حرم رسانيدم و چـون در آن حالت با
پدر و مادر وارد حرم شدم
حـضرت سيدالـشهداء (ع) را ديـدم و سلام
كردم آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را
داد و از آن وقت تا به حال هرشب جمعه كه
مشرف مى شوم حضرت را مى بينم و با
تبسم جوابم مى دهد .
.
ازاين داستان دانسته مى شود چيزى كه
شخص را مورد عنايت قرار مى دهد ،
خدمتگزارى به اهل ايمان خصوصا والدين و بالا خـص زوار قبـر حـضرت ابـى عبداللّه (ع)
است .
.
داستانهاي شگفت –
آيت االله دستغيب(ره) داستان8
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺🌻
.
گریه پیامبر(ص)
.
رسول خدا(ص)كنار قبر مادرش آمد،
مادرش چه وقت از دنيا رفته است؟
.
پيغمبر شش ساله بوده است.
حدود سي،چهل سال بود كه پيغمبر(ص )
مبعوث شده بود، كنار قبر مادرش آمد:
.
زار قبر امه فـبکي وابکي من حوله
.
صورت روي قبر مادر گذاشت و اشك ريخت،
بعد از چهل سال!
مادرش است دلش مي سوزد.
.
مسكن الفؤاد، ص 104 ارمغان شهيد ص 9
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
سيد رضى (ره)
.
سيد رضى رحمت االله مؤ لف نهج البلاغه
و يكى از مفاخر آسـمان پـر سـتاره دنياى
تشيع ، هميشه پاسدار مقام ارجمند مادر
گرامى اش بـود و از زحمـات
.
طاقت فرساى او تجليل به عمل مى آورد .
او مادرش را چنين مى ستايد :
مادرم ؛ اگر همه مادران مانند تو نيكو كار و
پاك سرشت بودند ، هيچ فرزندى نياز بـه
سرپرستى پدر نداشت.
.
اين مادر علويه كه با شش واسطه به
امير مؤ منان على عليه السلام نسبت
مى رساند ، زنى با كمال و دانش دوست بود
و شيخ مفيد كتاب احكام النساء را به
درخواست او نوشت و با اسلوب زيبايى به
بانوان مسلمان عرضه نمود.
اين بانوى فرهنگ پرور، در دامن پر مهر
خويش ، دودانشمند بى بديل تربيـت كرد كه
در جامعه ي اسلامى افتخارات مهمـى آفريـده
و بـه درجـات عـالى رسيدند. شيخ مفيد ،
بزرگ دانشمند دنياى اسلام ، شبى حضرت
فاطمه زهـرا عليهما السلام را در خواب ديد:
كه آن بانوى كرامت دست دو كودك خردسال
خود، حسن و حسين عليهما السلام را گرفته و
در مسجد به نزد او آورد و به او فرمود:
اى شيخ ! به اين ها دانش فقه بياموز!
او با تعجب فراوان از خواب بيدار شده از
شدت هيجان عاطفى به گريه افتاد و بعد به
فكر فرو رفـت .
شـيخ تـا صــبح همچنــان بــا تحيــر در
انديــشه ايــن رؤ يــاى صــادقانه بــود .
فرداى آن شب در مسجد نشسته بود كه بانوى
با عظمتى وارد مسجد شـد. او در حالى كه
دست دو كودك خردسالش را در دست گرفته
بود بـه نـزد شـيخ آمد.
اين بانوى بزرگوار كه فاطمه بنت الحسين
عليه السلام مادر سيد رضـى و سيد مرتضى
بود ، به شيخ مفيد اظهار داشت :
اى شـيخ ! ايـن دو كـودك را آورده ام تا به
آنان علم فقه بياموزى .
.
شيخ مفيد با مشاهده اين صحنه ، خواب شب
گذشته اش را به ياد آورد و بى اختيار اشك
چشمانش سرازير گرديد و به دنبال آن قصه
شب گذشته اش را براى آن خانم نقل كرد.
.
و اين چنين بود كـه شيخ مفيد ، تعليم و
تربيت آين دو كودك را به عهده گرفت و در
تربيت آنـان نهايت تلاش خود را به عمل آورد
اين دو كودك بر اثر تلاش بى وقفه مـادر و
تعليم شيخ مفيد در اندك زمانى به مقامات
بزرگى از علم و كمـال رسـيدند و
خداوند متعال سرچشمه هاى حكمت و دانش
را بر سينه هايشان جارى نمـود.
.
آنان در اثر تربيت چنين مادرى ، در فضائل
اخلاقى ، علم و ادب ، عزت نفـس ،
شهامت ، علو همت ، علوم قرآنى و مديريت
اجتماعى ، سر آمد عـصر بـوده و خدمات اين
دو دانشمند بزرگ اسلامى ، مرهون زحمات
مـادر خـوش فكـر و فرهنگ
دوست شان مى باشد.
.
پيرامون نهج البلاغه ص 2
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
ارزش دعاي مادر
.
مردي نزد پيامبر آمد و گفت:
يا رسول االله برايم دعا كنيد. پيامبر(ص)
پرسيد: مادرت زنده است؟ مرد گفت: آري ،
پيامبر(ص) فرمود: بگو مادرت برايت دعا
كند. مدتي گذشت ...
همان مرد نزد پيامبر(ص)آمـد و گفـت:
يـا رسـوا االله(ص) بـرايم دعـا كنيـد .
.
پيامبر(ص) او را بياد آورد و فرمود :
حال مـادرت چطـور اسـت؟
مـرد گفـت : مدتيست كه
مادرم از دنيا رفته است.
پيامبر(ص) فرمود:كنار قبر او برو ، باز هم از
او بخواه كه دعايت كند.
زيرا دعاي مادرِ مرده هم اجابت مي شود.
.
146 مادر ص 77
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
مـهربان تر از مـادر !
.
جوانى بسيار مغرور و از خود راضى همواره
مادرش را رنج مى داد ، بى مهرى او به مادر
به جائى رسيد كه روزى مادرش را كه بر اثر
پيرى و ضـعف ، تـوان راه رفتن نداشت ،
به كول گرفت و بالاى كوه برد و در آنجا
گذاشت ، تـا طعمـه ي درندگان بيابان شود ،
هنگامى كه مـادر را در آنجـا گذاشـت و از
بـالاى كـوه سرازير شد تا به خانه باز گردد ،
مادرش در اين فكر افتاد مبادا پسرم در مسير
پرتگاه كوه بيفتد و بدنش خراش بردارد و يا
طعمـه ي درنـدگان گـردد!
بـراى پسرش چنين دعا كرد:
خدايا! پسرم را از طعمه ي درندگان و از گزند
حوادث حفظ كن ،
تا به سلامت به خانه اش بازگردد.
از سوى خداوند به موسى عليه السلام
خطاب شد! اى موسى !
به آن كوه برو و منظره مهر مادرى را ببين.
.
ببين مهر مادر چِها مي كند
جفا ديـده اَمـّا دعا مي كند
.
موسى عليه السلام به آنجا رفت
وقتى مهر مادرى را دريافت
احساساتش به جوش و خروش آمد
كه به راستى مادر چقدر مهربـان
اسـت ولـى بـه زودى خداوند
به او وحى كرد كه:
.
اى موسى ! من به بندگانم
مهربانتر از مادر هستم.
.
داستانهاي عبرت انگيز ص 2
.
گـرمي آغـوش مـهرش را ندارد آفتاب
مهربان تر ديگر از مادر خداي مادر است
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
.
اديسون و تربيت مادر
.
اديسون در دوران كودكى ، نه تنها استعدادى
از خود نشان نمى داد ، بلكه فوق العاده كودن
هم به نظر مى رسيد ،
چـون سـرش بـيش از حـد بـزرگ بـود ،
.
اطرافيانش تصور مى كردند به اختلال
مشاعر دچار است .
سؤ الات عجيـب و غريبى كه از اطرافيان
خود مى كرد اين گمان را بيش از پيش
در آن ها تقويت مى كرد .
.
حتى در مدرسه
(وى بيش از سه ماه به مدرسه نرفت )
از بس معلـم خود را سؤ ال پيچ مى كرد
به كودن ملقب گرديد ،
براى همين روزى اديـسون از مدرسه گريان
به خانه بازگشت و موضوع را به
مادرش گفت.
و مادر به سوى مدرسه روان شد و به
معلمِ اديسون گفت :
تو نمى دانى چه مى گويى ،
پسرم عقلش از تو بيشتر است .
من او را به خانه مـى بـرم و تعلـيم
و تربيتش را خودم بر عهده مى گيرم
و آن گاه به تو نـشان مـى دهـم كـه چـه
استعدادى در او نهفته است .
چنين بود پيشگويى عجيب آن مـادر.
از آن روزبه بعد اين مادر فداكار همان
طور كه قول داده بود تعليم و تربيت
پسرش را بر عهده گرفت.
حالات و حركات اين پسر مانند مادرش بود.
او خيلى مـادرش را دوست داشت ، وقتى
مادرش سخن مى گفت :
او سراپا گوش مى شـد؛ گـوئى مادرش درياى
دانش است ... اديسون بر اثر مساعى مادرش
قبل از نه سـالگى
.
كتاب هاى سنگين نويسندگان مشهور جهان را
مطالعه مى كرد . مادر اديـسون يك مربى به
تمام معنا بود ، زيرا توجهش نه تنها
به تعليم و تربيت بود ،
بلكـه مراقب بود ، استعدادهاى طبيـع
فرزنـد خـود را يافتـه و آن هـا را بپرورانـد .
اديسون بعدها كه به اوج عظمت رسيد گفت:
مادرم اگر مرا تشويق نمى كـرد، مخترع نمى
شدم . اگر توجه مادرم نبود ، به احتمال قوى
منحرف مى شدم . ولى ثبـات قـدم او ، نيكى
او ، نيروهاى مؤ ثرى بودند كه مرا از انحراف
و گمراهى باز داشتند.
.
تعاليم آسمانى اسلام ،
سيد محمد صحفى ، ص
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
به مادرم قول داده ام
.
عده اى از راهزنان در بيابان به دنبال مسافرى
مى گشتند تا اموالش را به غارت ببرند، ناگاه
مسافرى را ديدند، با اسبان خود به سويش
رفتند و به او گفتند: هر چه دارى به ما بده او
گفت : راستش هشتاد دينار بيش ندارم كه
چهل دينارش را بدهكارم و با چهل دينار ديگر
بايد زندگيم را تاءمين كنم و به وطن برسـم
.رئيس راهزنان گفت : رهايش كنيد، از قيافه
اش پيداسـت آدم بـدبخت و بـى پولى است.
راهزنان از آنجا رفتند و همچنان در كمين
بودند تا كـاروانى ديگـر برسد و به غارت
دارايى اش بپردازند، اما پس از ساعتها
انتظار كسى را نيافتند.
آن مسافرى كه هشتاد دينار داشت در راه به
محلى رسـيد و طلبكـار خـود رايافت و چهل
دينار بدهى خود را پرداخت كرد و به سفر
خود ادامه داد.
راهزنان باز سر راه او را گرفتند و گفتند: هر
چه پول دارى به ما بده و گرنـه تـو را
مـىكشيم . او گفت : راستش را كه گفتم
هشتاد دينار پول داشتم ، چهـل دينـار
بدهكاريم بود كه پرداختم و اكنون چهل دينار
ديگر بيشتر ندارم كه براى خرج زندگيم مى
باشد. به دستور رئيس راهزنان اثاثيه او را به
هـم ريختنـد و همـه چيزش را گشتند .بيش از
چهل دينار نيافتند. رئـيس راهزنـان بـه او
گفـت : راستش را بگو بدانم چطور شد تو با
اين كـه در خطـرى جـدى بـودى سـخن حقيقت
و راست بر زبان جارى كردى ؟ گفت : من در
دوران كودكى بـه مـادرم قول دادم كه دروغ
نگويم . راهزنان از روى مـسخره خنديدنـد.
ولـى ناگهـان جرقه اى از نور در دل و وجدان
رئيس راهزنان تابيد و آه سردى كشيد و گفت
:عجبا! تو به مادرت قول دادى كه دروغ
نگويى و اين گونه پايبند قولت هستى؟
ما پاى قولمان به خدا نباشيم كه از ما پيمان
گرفته گناه نكنيم ؟!
همين عمل نيك مسافر مؤمن و راستگويى او
رئيس راهزنان را دگرگون كرد و به توبه
واداشت . او از راهزنى دست كشيد.
و به راه خدا رفت.
.
عاقبت بخيران عالم جلد ۱
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.
فرزند مسلمان
.
شخصی به نام زكريا مى گويد:
مسيحى بودم و در مسيحيت متعصب،
مسلمان شدم، و خوشحال بودم، به مكه رفتم،
خدمت حضرت صادق (عليه السلام) رسيدم
فرمود اگر پرسشى دارى، بپرس.
عرض كردم: خانواده ام مسيحى هستند،
تنها مسلمان آن خانواده منم، مادرم كور شده،
من به ناچار با آنان زندگى مى كنم،
زيرا پدر و مادرم جز من كسى را ندارند،
دوست دارند با آنها هم غذا شوم و از ظرف
آنان آب بخورم، فرمودند پدر و مادرت گوشت
خوك مى خورند گفتم نه، با خوك تماسى
دارند؟ گفتم: نه.
فرمود: از آن خانه بيرون نرو.
از پدر و مادرت جدا مشو، به مادرت خدمت
كن، كارهايش را انجام بده، او را به حمام و
دستشوئى ببر، لباسهايش را عوض كن، لقمه
به دهانش بگذار!
.
وقتى به كوفه برگشتم تمام دستورات حضرت
را نسبت به مادر عمل كردم، به من گفت
حقيقت را به من بگو آيا مسلمان شده اى؟
گفتم: آرى و اين همه خدمت و محبت به
دستور امام زمانم فرزند رسول اللّه حضرت
صادق (عليه السلام) است، مادرم گفت: او
خود پيامبر است. گفتم: نه او امام ششم و
زاده رسول حق است، گفت: نه، اين كارهائى
كه در حق من انجام مى دهى دستور انبياء
خداست، در هر صورت من كورم، در عين
كورى مى فهمم كه دين تو از دين من بهتر
است، من را هم به دين خودت راهنمائى كن،
مادرم را به عرصه گاه مسلمانى آوردم.
نماز ظهرش را با من خواند، وقت مغرب به
من گفت باز نماز بخوان تا با تو بخوانم، زيرا
من از برنامه ظهر لذت بردم، نماز مغرب را با
من خواند و پس از نماز از دنيا رفت، يادم آمد
كه حضرت فرمود اگر مادرت از دنيا برود
خودت دفنش كن، شيعيان را اول صبح خبر
كردم، گفتند به كشيش بگو، گفتم مسلمان
شده بود، به من كمك كردند تا كارهايش
انجام گرفت.
.
🌺🌻🌺🌻🌺🌻🌺
.